جشن تولد بودن...

ستاره ها را خوشه خوشه بر دیوار دلم میآویزم...میخواهم تولدم را جشن بگیرم........میخواهم باشم...میخواهم دوباره خود را بیآغازم.......میخواهم تمام دیده ها و شنیده ها و دانسته هایم را نادیده بگیرم...و کودک شوم..........میخواهم خنده های قاه قاه کودکی ام را ٬ با خنده های گاه گاه جوانی ام عوض کنم......میخواهم هزار بار در کنار تو بودن را نقاشی کنم و بر دیوار دلم بکوبم......میخواهم شمعی بر تاریکی وجودم روشن کنم........فوتش نمیکنم........میخواهم شادیهایم را قاچ قاچ کنم و با شیرینی کودکی ام درآمیزم......میخواهم سادگی و زیرکی کودکی ام را به روبان موهایم گره بزنم...... میخواهم خوابهای رنگی کودکی ام را عاریه بگیرم.....دوست دارم از آن بالا پائین بیایی و به وسعت ایمانم گسترده شوی و بگویی چقدر دوستم داری ...و بپرسی چقدر دوستت دارم؟ و من در پاسخ٬ همچون کودکی انگشتان دستم را نشانت دهم و بگویم: ۵ تا...۱۰تا........دوست دارم دوست داشتن را فریاد بزنم....... دوست دارم نگاه های پاک و کودکانه را هدیه بگیرم.....میخواهم باشم....میخواهم دوباره خود را بیآغازم...  

صدای خدا....

آنشب...
ناگهان در خواب
هجوم دل انگیز تنهایی
روحم را نوازش کرد...
و پرتو ناگهانی ستاره گریانی
نسیم نالان ذهنم رابیدار کرد...
بیدار شدم...
آنگاه٬ همچون تنهاگردی
با کوله باری از آرزوهایم
گذشته ام را به دوش کشیدم
و به رویاهایم فرار کردم...
و با کاوشی درونی ٬سرمستی بیماری را به جان خریدم...
صدایت را که شنیدم
دوباره به خواب رفتم...

بعد ازظهری پائیزی......................کنار سطل آشغال/روی صندلی پارک/زیر کاپشنی کهنه/زیر آسمانی یخ زده......پاهایش را جمع کرد.....چشمانش را بست.....با دمی سرد و بازدمی ابری.....به خواب رفت...... در حالیکه آرزوی روز تو را داشت................ بعدازظهری پائیزی.......................کنار شومینه/روی کاناپه/زیر پتو/زیر سقفی مطمئن......چشمانت را بستی.....با دمی گرم و بازدمی آتشین٬ به خواب رفتی.......... در حالیکه آرزوی روز دیگری را داشتی......!

یادگاری است از استاد عزیزم...

همچون نسیم بی آنکه بخواهندت مهربانی کن و بگذر..........

بودن...

من مجموعه ای از رنگهایم
همچون بادبادکی رنگین
اما خوشبخت تر...
همچون خنده ای مصنوعی
اما مهربانتر
 ای باد بی خانمان!
تو تنهاترین بی رنگی..
اما من سراسر رنگم.....
از یکرنگی ات چه سود می بری؟!
دنیا٬ بودن را تکیه گاهی برای جلوه کردن می شمارد...
در دنیایی که هرکس نقش دیگری را بازی می کند
و هیچ کس نقش خودش را بلد نیست...
از یکرنگی ات چه سود می بری؟!
مردمی که چشمانشان گرسنه تر از گنجایش معده شان...
و کنجکاویشان بیشتر از ظرفیتشان......
برای همه چیز آغوش می گشایند٬ اما آغوششان خالیست....
ای باد بی سرانجام
از یکرنگی ات چه سود می بری؟!
در میان مردمی که بودن را بهانه ای برای جلوه کردن میشمارند...
زیرا جلوه کردن همیشه بر بودن پیروز میشود...
چرا؟!

کابوس خرد...!

دیشب خواب دیدم افلاطون و ارنست کاسیرر با هم گلاویز شدن...!! فلوطین هم داره از هم جدا شون میکنه...! از اون ورم کانت و هگل با هم...! نیچه هم اون کنا ر ایستاده و فقط میخنده و به کانت بد و بیراه میگه...!!!حالا سر چی؟ سر "گسست های شناخت شناسانه و کار کرد های نا متعین و صورت بندی های دانایی...!!! دانایی...عجب واژه غریبیه این روزها!!! منم این وسط نمیدونم کدومشو نو جداکنم...!حالا افلاطون داره با "کارل پوپر" در مورد هواداران جامعه بسته و استبداد و...بحث میکنه..! نیچه هم صداشو روی سرش گذاشته و داره مدام جواب کانت رو میده...!! نمیدونم این وسط سقراط از کجا پیداش شد...؟! با صدای بمی گفت:"زیبایی دشوار است و ..." افلاطون هم مدام با اون صدای بلند و گوش خراشش تکرار میکنه:"هدف عشق بر خلاف آنچه تو میپنداری خود زیبایی نیست...بارور ساختن زیبایی ست..." کانت ازون ور داره میخنده..! همش با افلاطون کل کل میکنه..! سر چی؟ سر معنای زندگی و هنر و...این وسط افلاطون همش داره از اختراع ایده اش دفاع میکنه...! داره سعی میکنه کانت رو متقاعد کنه....کانت هم که همش حرف خودشو میزنه...!"هنر برای هنر" افلاطون هم که انگار هیچ صدایی جز صدای خودش نمیشنوه!!! بلند بلند داره فریاد میزنه:سودمندی٬منفعت و...........فایده نداره ...این دو تا آبشون توی یه جوب نمیره!!! هرکی داره حرف خودشو میزنه !!من نمیدونم پس کی گوش میده؟!! همه با هم حرف میزنن!!!(سرم رفت!!!)  دست آخرم افلاطون یه نگاه و خنده طعنه آمیز به کانت انداخت و از جاش بلند شد...!(انگار میخواست بگه اصلا آدم حسابت نمیکنم!!)کانت هم که مطلبو گرفت حمله کرد به سمت افلاطون و ...آخر یقه به یقه شدند..! افلاطون شانس اورد ..! اگه فلوطین نمیومد و پا در میوونی نمیکرد الان توسط کانت ناکار شده بود...!!! اون وقت دیگه ایده مطلقش هم بدردش نمیخورد...!!!  اونور ارسطو داره با لحن مودبانه و تن آروم صداش با ویتگنشتاین حرف میزنه ...! آخه نمیدونم دیگه با ویتگنشتاین چیکار دارن؟!!! اونم راجع به کاتارسیس!! حالا فلوطین این کانت بیچاره رو گیر اورده داره عقایدشو تحمیل میکنه و از تناسب درونی و ایده زیبایی و...باهاش حرف میزنه...!!!(اصطلاحا داره رو مخش کار میکنه!!!) باز هم به این قرون وسطی یی ها !!! تا آخرین نفس میجنگن!! ازین مدرنیست های بی خیال که بخاری بلند نمیشه!!!  کانت هم که هیچ جوری کوتاه نمیاد...! همش داره حرفای ادمون برک  رو تکرار میکنه....! در مورد ذوق و سلیقه و ادراک حسی و...چه میدونم خرد فلسفی و ....استتیک استعلایی و دانش پیشا تجربی و شهودهای حسی و...فرجام زیبایی شناسانه و...ابژه و مورد ابژکتیو و....بازم صد رحمت به کانت که حداقل قصد تحمیل عقایدشو نداره..!چند بار تکرار کرد:"من مدعی جهانشمولی و همگانی شدن این حکم خود نیستم..." اما امان از دست این ارسطو و افلاطون که پاشونو کردن تو یه کفش که ... .نیچه ازون ور داره کانت رو دست میندازه...!صداشو نمیشنوم....ولی میدونم چی میگه ...آخه این اولین باری نیست که اون کانت پاک دامن و منزه رو دست میندازه...! داشتم با خودم فکر میکردم:عجب روحی دارم ها!!!! شنیده بودم روحا زمان و مکان سرشون نمیشه...! اما نه دیگه اینجوری!!! از سنه ۴۰۰ پیش از میلادتا حالا...!! توی این فکر بودم که آقای هگل اومد و شروع کرد توضیح دادن در مورد خود آگاهی روح و  روح سوبژکتیو و....آخرشم رسید به روح دوران...!داشتم از دستش فرار میکردم... که یکهو شلینگ با قد بلندش جلوم سبز شد!!! منم با یه ترفند فیلسوفانه از دستش فرار کردم...!!!! داشتم میدویدم که ازین مهلکه و جهنم فیلسوفا خودمو نجات بدم که صدای شوپنهاور رو شنیدم که با لحن رمانتیک خودش داشت با هگل صحبت میکرد...!هرچند اصلا حرفای هگل رو جدی نمیگرفت...!!! "آدمی بنده خواست است و برای گریز از آن باید به دل کندن از جهان روی آورد..."آقای هگل هم که بی اعتنا به شوپنهاور تنها از روح دوران حرف میزد....با اعتماد به نفس کامل ....فقط حق رو به خودش میداد...! یاد این نوشته ویلیام بلیک افتادم که میگفت:" اگر تمام دنیا علیه من باشند باز حق با من است..!!!" اونور تر کنار افلاطون کیت میلت رو دیدم تا نگاهش به من افتاد منو به جمع خودشون فرا خوند...! فکر کرد منم فمینیستم..!!! نمیدونم چرا کنار  افلاطون وایستاده..!!؟ ترسیدم همدیگه رو بشناسنو کارشون به خون و خونریزی بکشه!!! اینه که ازون جا متواری شدم...! این وسط دنبال فروید و یونگ و مارکس و لوکاچ میگشتم...! که یکهو دیدم دوش به دوش نیچه از کنارم گذشتن..! وا...!!! لوکاچ با نیچه؟!!! انگار دیگه خودشونو زده بودند به بی خیالی...!!!! آدورنو هم از جلوشون رد شد و با نیچه دست داد...! دیگه هیچ صدایی نمیشنیدم...!!!همه داشتن با هم حرف میزدند...نمیدونم این وسط کی گوش میداد...؟!!!هرکی داره حرف خودشو میزنه...! یکهو توی این  گیر و دار و همهمه برشت با صدای بلندی فریاد زد:" احمدی نژاد اعلام کرده....!!!"این برشت هم با این فاصله گذاری و بیگانه سازیش ما رو کشت..!!!  تو این دنیا هم دست بردار نیست!!! از خواب بیدار شدم...باز هم  خدا خیرش بده این برشت رو که ما رو ازین کابوس دهشتناک نجات داد!!! با این فاصله گذاری...! وگرنه الان هنوز هم روحم تو دایره خرد این فلاسفه زندانی بود...!!!