فرش انگور...

عصر خواب دیدم تو خونه م یک فرش نسبتا بزرگ قرمز با نقوش گبه پهنه، کنارش یک گلدون بود با برگ های سبز سبز، خیلی پرپشت...طوریکه برگ ها تا روی زمین و بخشی هم روی فرش میرسیدند...خوب که دقت کردم دیدم از زیر فرش برگ های کوچیکی بیرون زدند...گوشه ی فرش رو  بلند کردم ... دیدم دورتادور فرش پر شده از برگ های سبز با خوشه های سنگین انگور...انگورهایی که کامل نرسیده اند و هنوز سبزاند ...
 فرش انگور حتما یک نشونه است...مثل یک نقاشی...

پ.ن: هنوزم فکر میکنم وبلاگ فضای امن تر و حتی گرم تری رو نسبت به فیس بوک و اینستاگرام داره...هرچند خالی شده از سکنه و پرشده از خاطره... اما هنوز  تبدیل به یک شهر مخروبه نشده...

 

سیل روزهای سخت و سیال... و اولین برف سال...

 

...

تصمیم دارم به زودی بنویسم ... از روزمرگی و خلاصه زندگی عادی و دیده ها و شنیده هام در طی این 4-5 سال اخیر و زندگی جدید... اما احتمالا نه اینجا چون به دلایلی نمی خواهم آگاهانه یه ناآگاهانه دچار خودسانسوری بشم...

زندگی مان اینجا...

آرام است و مطمئن ...

 و روزهای خیس و ملس  و پر کارمان ...

و عشق و عشق و عشق

حس میکنم تو کشور جدید و شهر جدید دلم برای خانواده ام و دوستانم و حتی دوستان مجازیم بیشتر تنگ شده هرچند از نظر فاصله  و مسافت از ایران شاید فرقی با قبل نکرده ام ...

 

و بار دیگر شهری که نمی دانم دوستش خواهم داشت یا بهتر است دوستش داشته باشم!

یکی از زیباترین شعرهایی که این روزها خوندم:

اگر می‌خواهی ترکم کنی
لبخند را فراموش نکن
کلاه می‌تواند از یادت رود
دستکش، دفترچه‌ی تلفنت
هر آن چیزی که باید به دنبالش برگردی
... و ناگهان در برگشت , گریانم می‌بینی
و ترکم نمی‌کنی

اگر می‌خواهی بمانی
لبخندت را فراموش نکن
حق داری زادروزم را از یاد ببری
و مکان اولین بوسه‌مان
و دلیل اولین دعوای‌مان
اما اگر می‌خواهی بمانی
آه نکش
لبخند بزن

بمان ...



هالینا پوشویاتووسکا
 
 
 

 

رفت یه جای خوب... دیشب ساعت ۷ شب به وقت ایران...رفت... برای همیشه...

 

تهران...تهران مخوف...

 

یکی از دوستان خوبم آقای حمید آقایی در وبلاگ "پیش از سه نقطه" ، تفسیری از برخی از آثار من نگاشته اند... با عنوان "تن‌ها و نگاه‌ها"؛ فارغ از خوانش ایشان از برخی طرح هایم ، متن به نظرم بسیار زیبا و ادبی آمد...

 

سال نو را به همه ی دوستانم تبریک میگم...

به امید روزهای بهتر و بهتر...

 

 

گاهی پروانه ها هم اشتباهی عاشق میشوند...

گرد چراغ های بی احساس خیابان می میرند...

اعتراف میکنم که وضعیت خوبی نیست... نه اصلا وضعیت خوبی نیست...

هوا تاریک و گرفته است...پنیر های اولد آمستردامم تمام شده اند...سفارت بریتانیا اشغال شده...

لئونور زنگ نزده... سفیر سوئد فراخوانده شده... و من در انسخده...درحالیکه سیلور فیش های اتاقم در سوئد هر روز بزرگ تر و بزرگتر میشوند...

نه انگار وضعیت خوبی نیست...

 

سکوت لحظه های فراری من روی تیک و تاک ساعت دیواری ،

گاهی دلخراش تر از رپ خوانی خروس های همسایه است...

یکشنبه بود

دوباره

تولد من

.

.

.

 

روزهای سرشار من این روزها، به دنبال سکون اند و نه دیگر عبور...

خسته اند و نه دلزده... زنده اند و نه پویا... انگار...به دنبال سکون اند و نه دیگر عبور...

 پیش تر ها مینوشتم و چه خوب مینوشتم ... نگاهی به آرشیو وبلاگم انداختم چقدر خوب میگفتم از درون و چقدر خوب بازی میکردم با کلمات... امروز مینویسم اما نه از درون بلکه از برون...

زمان زمان... اهمیت زمان را درک کرده ام انگار... مدت زیادی نیست اما مهمتر از زمان فضا است... فضایی که مرا به درون پرتاب میکرد و فضایی که مرا سوق داد به برون...

این دو را انگار به چشم دیده ام... زمان و فضا و شاید همان مکان...

 

  راهم را پیدا کردم

خدایا ازت ممنونم

کمکم کن....

 

Read between the lines of what's

Fucked up and every things all right

Check my vital signs to know I'm still alive

And I walk alone

I walk alone I walk alone

My shadow the only one that walks beside me

My shadows hearts the only thing that's beating

Sometimes I wish someone out there will find me

Till then I'll walk alone

I walk alone

.

 

 

نمیدانم بر سر روزهای این روزهای من چه آمد که یکشنبه و جمعه را به هم گره زد

و آنقدر یکشنبه ها را کش داد تا دوباره برسد به غروب تنگ جمعه...

من دلتنگ یکشنبه ی دیدنت هستم و ...

و یک روز جمعه ی آبان که دو سال بودنمان را به هم پیوند بزند...

 

 

 

 

 

 

 

ایران....

مامان... بابا...

 

 

 

اینجا قبر یک بچه است که هیچ وقت بزرگ نشد !

 

 

 

 

 

من نمیدونم آیا وبلاگم حذف شده یا نه؟؟

برخی از دوستانم میگن که این وبلاگ حذف شده... اما من خودم میبینمش... چرا؟!!

نو

  سالی که گذشت دیگه گذشته ... نمیتونم بگم خوب بود یا بد بود اما خیلی جدید بود... پر بود برای من از تجربه... از چیزایی که تا به حال ندیده بودم... آدم هایی که ندیده بودم.... جاهایی که ندیده بودم... حس هایی که جدید بودند... غم هایی که جنسشون فرق داشت...پریشانی هایی که نو بودند... ترس های جدیدی که تجربه نکرده بودم... شادی هایی که متفاوت بودند... سالی که گذشت مثل یک دایره ی بزرگ و جدید بود که خودمو به سمتش هل دادم هرچند می ترسیدم اما ترسهام کمکم رفتند و بعضی هاشون تبدیل به یک اضطراب شدند و بقیه فراموش شدند... من چقدر تغییر کردم و چقدر نو شدم... خیلی سعی کردم... خیلی تلاش کردم... تلاش کردم که نو بشم.. چیزهای آزاردهنده رو برای همیشه بندازم دور... رها بشم...خیلی سخت بود خیلی... امسال فهمیدم که چقدر توانایی دارم... چقدر قابلیت دارم... توانایی هایی که قبلا در وجودم نمیدیدم حالا با تمام وجود حسشون کردم و عملی شدند... چقدر درون خودم رو دیدم... و چقدر صدا شنیدم از درون خودم...امسال چقدر زندگی بود...حس کردم که بزرگ شدم برای اولین بار حس کردم که بزرگ شدم...اما انگار هر روز نو میشم...سالی که گذشت روزمرگی نداشت و هر روز جدید بود انگار... خنده گریه غم شادی...

سال نو مبارک

 

 

یک داستان واقعی

 

اصلا هم عجیب نیست که آدم ساعت ۱.۱۵ شب هوس بستنی بکنه و  زیر پتو و در یک شب سرد سوئدی بستنی توت فرنگی بخوره...
به به !


 

دارم میرم...
یه جای دیگه... واسه یک هفته...

 

 

 



دلم تنگه همین...




 

 
هر وقت میخوایم شاد باشیم و مثبت فکر کنیم از شادی هامون بگیم ٬یکی چشمون میکنه!

 پس من کی میتونم شاد باشم...

بر چشم بد لعنت!










وقتی روز تولدت پشت پنجره برف می بارد...









 
میگم : you know what, I dont understand the points of Alice

میگه:Me too, just getting a smile to show that I understand