راستی شماره پات چند بود؟
                    رد پاتو گُم کردم!














 

گوش هایم بند هستند!


امروز تلفن زیاد زنگ خورد
همه اشتباه گرفته بودند...!















پ.ن: اینجا همه اش شرح حال من نیست که
گاهی کلمات فقط شرح حال تصاویرند نه من.


حذف شد...



اینجا صفحه ی احساس من است .
فقط همین.
بی هیچ شرح و توضیحی.






لطفا تقاضای مفهوم نفرمائید!




از بین کارهایم آنهایی را بیشتر دوست دارم که بی مفهوم ترند
آنها که بی آنکه بخواهند مفهومی را نقل کنند و بی هیچ ادعایی از سرراست ترین احساسات لحظه ای حرف میزنند ٬آنها که اتفاقی اند اما تبدیل به یک اتفاق میشوند و از سر بی فکری بیحوصلگی و ندانم کاری آمده اند
و بدون نقشه قبلی  اجازه ورود یافته اند و در پی مظلومیتشان و حق خوردگیشان بزرگترین مفاهیم را دارند...
همیشه آثاری را دوست داشته ام که قصدی نداشته اند اما بعدها توسط دیگران چنان رمزگشایی شده اند که خودشان هم باور میکنند حتما قصد و نیتی داشته اند...

همیشه برایم لذت بخش ترین کارها آنهایی بوده اند که نمیدانم چرا ٬چطور و چگونه در زمانی که بیحوصلگی و خستگی هایت را سر میکشی سرو کله شان پیدا میشود و...
 و از بین حسهایم آنها را دوست دارم که چون زبان از پسشان بر نمی آید انگ بی مفهومی میخورند...و همانا لذت بخش ترین احساساتند و در پی سکون و سکوتشان مفهومیترین مفاهیم ...
و از بین آدمها ٬آنهایی را که انتظار مفهوم ندارند اما همیشه بزرگترین مفاهیم را در ذهن دارند...
هنوز در نظرم اعتقاد به بی مفهومی بزرگترین اعتقاد دنیاست چرا که بی مفهومی بزرگترین مفهوم است همینکه بدانم مفهومی بنام بیمفهومی هست و شاید نباشد یعنی هستن..یعنی بودن
شاید اینها جمعی از  تناقضات باشند اما از مجموع تناقضات میتوان خلق کرد و لذت برد...
و معتقد شد که اعتقاد به بی مفهومی خود نوعی اعتقاد است و شاید بزرگترین اعتقاد دنیا....












پ.ن: آنقدرها هم که فکر می کردید بی مفهوم نبود!







ساعتم از دیروز تا امروز روی 7 خوابیده!

به گمانم فردا ساعتِ 7 بود که 8 ساعت خلق میکردم با فاصله ی انگشتانم...

و هفتهای انگشتهایم را در هشتهای انگشتهایم چفت میکردم !

و تو نخواهی بود انگار...










 

امشب




پ.ن:خدا خواست...
خواستِ خداست...
اگر خدا بخواهد...
اگر خدا خواست...


 هنوز نمیدانم تو میخواهی یا من؟
یا هردو؟

امشب خواسته یا ناخواسته میخوانمت و میخواهمت...




واقعیت



امروز همه چیز به همه چیز می آمد...
و من مثل هر روز باور کردم...
"واقعیت را نباید واقعی تر جلوه داد..."



و

"...و این دروغ محض است که کسی
مدعی شود واقعیت را واقعی تر ساخته است..."










!


غروب بود

سوسکی را پیروزمندانه کُشتم!

شب شد...

صدایی نمی آمد

دلتنگ شدم

با احترام نگاهی به زیر دمپایی انداختم

و دیدم

لکه ای سیاه٬ که دیگر جیرجیر نمی کرد!











 

وقتهایی که پیر میشوی...











angel








روزه ی امروز!


روی زمین مینشینم
بدون تکیه گاه
آینه ای روبرو
 نوا میزنم
و نگاه میکنم در آینه
به انگشت دوم روی دسته ساز
که چه مظلومانه بلندتر شده
و بی صبری دست راست روی سیم...

و فکر میکنم به سه ساعت بعد
که این دو از ضعف چگونه خواهند لرزید و بیچاره اند از ارتعاش!












پرده بگردان و بزن ساز نو
هین که رسید ار فلک آواز نو
تازه و خندان نشود گوش و هوش
تا زخرد در نرسد راز نو
برجه ساقی طرب آغاز کن
وز می کهنه بنه آغاز نو
چون نکنم ناز که پنهان و فاش
میرسدم خلعت و اعزاز نو
پر ِ همایی بگشا در وفا
بر سر عشاق به پرواز نو
بس کن کین گفت تو نسبت به عشق
جامه ی کهنه ست ز بزّاز نو

(مولانا)






.
.
.



تند رفتم...
جا انداختم
تولد دایره بود
سه شنبه سوم شهریور هزارو سیصدوهشتادوهشت...
















طعم وانیل داشت

نشسته بودم
 دستهایم محو شدند زیر موها...
چشمهایم خوابیدند زیر پلکها
و بعد دیدم...
دیدم که بستنی میخورم 

طعم وانیل داشت


در آن خانه ی بزرگ بچگی ...
بقیه نداشت
یعنی داشت٬ اما یادم نمی آید
فقط میدانم که بستنی میخوردم

طعم وانیل داشت


زمستان بود و من خیس عرق بودم...
و دیدم که بستنی در سرما آب شد و روی پیراهنم چکید
و دستم بود که یقه ی پیراهنم را به زبانم نزدیک کرد...

طعم وانیل داشت


کابوس نبود
 ولی چرا مادر با لیوان آب بالای سرم آمد؟


پشت سرت را میدیدم
خودت بودی
انگار بستنی را تو خریده بودی که طعم وانیل داشت



و تا برگشتی٬ من پریدم از خواب...