صدای خدا....
آنشب...
ناگهان در خواب
هجوم دل انگیز تنهایی
روحم را نوازش کرد...
و پرتو ناگهانی ستاره گریانی
نسیم نالان ذهنم رابیدار کرد...
بیدار شدم...
آنگاه٬ همچون تنهاگردی
با کوله باری از آرزوهایم
گذشته ام را به دوش کشیدم
و به رویاهایم فرار کردم...
و با کاوشی درونی ٬سرمستی بیماری را به جان خریدم...
صدایت را که شنیدم
دوباره به خواب رفتم...
ناگهان در خواب
هجوم دل انگیز تنهایی
روحم را نوازش کرد...
و پرتو ناگهانی ستاره گریانی
نسیم نالان ذهنم رابیدار کرد...
بیدار شدم...
آنگاه٬ همچون تنهاگردی
با کوله باری از آرزوهایم
گذشته ام را به دوش کشیدم
و به رویاهایم فرار کردم...
و با کاوشی درونی ٬سرمستی بیماری را به جان خریدم...
صدایت را که شنیدم
دوباره به خواب رفتم...
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۸۶/۰۸/۲۵ ساعت 1:13 توسط ماندالا
|