طعم وانیل داشت

نشسته بودم
 دستهایم محو شدند زیر موها...
چشمهایم خوابیدند زیر پلکها
و بعد دیدم...
دیدم که بستنی میخورم 

طعم وانیل داشت


در آن خانه ی بزرگ بچگی ...
بقیه نداشت
یعنی داشت٬ اما یادم نمی آید
فقط میدانم که بستنی میخوردم

طعم وانیل داشت


زمستان بود و من خیس عرق بودم...
و دیدم که بستنی در سرما آب شد و روی پیراهنم چکید
و دستم بود که یقه ی پیراهنم را به زبانم نزدیک کرد...

طعم وانیل داشت


کابوس نبود
 ولی چرا مادر با لیوان آب بالای سرم آمد؟


پشت سرت را میدیدم
خودت بودی
انگار بستنی را تو خریده بودی که طعم وانیل داشت



و تا برگشتی٬ من پریدم از خواب...