غروب بود

سوسکی را پیروزمندانه کُشتم!

شب شد...

صدایی نمی آمد

دلتنگ شدم

با احترام نگاهی به زیر دمپایی انداختم

و دیدم

لکه ای سیاه٬ که دیگر جیرجیر نمی کرد!