نه...
"انسان پرنده نیست..
هرگز... هیچ کس نخواهد پرید..."
دستهام یخ کرده...
مچ پام درد میکنه...
تو ذهنم یه چیزی سوت میزنه...
سوت بلبلی....
چشمهام خیسند...
و یک بعداظهر تاریک...
و شیشه های رنگ پریده...
ابرهای ناخوش...
ریز ریز گریه...
و سکوتی صدادار...
بچه جون دقت کن....!
اتصال لام به الف و بالعکس...!
ابتدا با وحشی قلم...
اشاره ای از راست به چپ...و سپس
حرکت به سمت چپ...
و حالا دو سوم قلم...بعد...
.
.
.
اینطوری که نمیشه نوشت...
مهرنماز جلوی روم...
سجاده...
چادرسفید...
اتاق تاریک...و همچنان ریز ریز...
نمیبینمت... تو هم منو نمی بینی
نمیدونم شاید قبلا می دیدی...
ولی الان خبری ازت نیست....
ستاره های باران زده....
برگهای تعلیق...سکوت خشک...
و بیصدایی محض....
و صدای لیوانی که افتاد و شکست...!
کسی اینجا نیست...؟
من بار دیگر درخود فرود آمده ام....
.
.
.
راستی چقدر اینجا زمینش سنگلاخیه.....!
دراز میکشم موازی با سجاده ...
و هوای گرفته...
ساده بنویس...
ساده...
و اینبار سرانگشتی که در اشک خیس شده....
و مهربانی لمس شده...
آهای آفتاب خراش خورده...
و مردی که زیر آسمانی یخ زده... کنار سطل آشغال...
روی کرختی نیمکت آهنی...خواب آتش میدید...
هوووو...سرده...
و آنزمان من شورشهناز گوش میدادم...
و تمام کاغذپاره هایم پخش و پلا بود...
از گوشه قطار گرفته تا جامه دران و دوبیتی....
بزرگ و کوچک و اوج و حضیضش را بلعیدم.....
راحت باشید منزل خودتونه.....
.
.
.
روی صندلی چمباتمه زده
قوز کرده....
تقویم را نگاه میکنم
خیلی وقته فراموشش کردم....
خ
ی
ل
ی
و
ق
ت
.
.
راستی من چند تا انگشت داشتم....؟
کمه...خیلی کمه....اینجوری نمیتونم بگم چند تا...
زیر گاز رو کم کن....
.
.
.
آدم های شماتیک...
استیلیزه...
خاصیت این دوران است...تلخیص...
و تکرار و تکرار و تکرار...
.
.
بیا دیگه غذات سرد شد...
"دختر و آینه"
قطعه قطعه
گسسته
نامتوالی
تلخ
و..
و آغاز تمایز...
.
.
.
میچکانی اشکهایت را درانتهای بینایی....
راستی تو با کدام پرنده می آیی...
"و اینک ایستاده در انتهای لبه قله...
زل زده به بی انتهایی شرق..."





