contextual
و اینبار بدون بغض و ...
باور کن....
و همچنان بی ربط...
پیر بشی دخترم...!
دعا یا نفرینش را نمیدانم اما....
مادربزرگ کاش دعا میکردی:
دعا میکردی همان کودکی مرا بس باشد...
دعا کن...دعا...
خیلی وقت است روی صندلی خالی اتوبوس
نمی نشینم....
تا مبادا جایم را به مادربزرگ بخشم...
تا....
تا مبادا همچون خود او ٬پیر شوم....
پیر شی مادر...!
لحظه ها خاموش میمانم....
تا لبانم...
به بی اعتباری تعاریف لبخند میزنند...
سرچشمه من ؟
شاید همچون کفش های روستایی ونگوک
بی نیاز از تعریف...
زمینه مندی..؟
بعید میدانم....
شک نکن خود را آفریدی ...خودی جدید...
هیچ چیز در خلا بوجود نمی آید...
دست شما درد نکنه...!
پس ماهیت ذاتی ام چه میشود...؟
نهاد...
سخن نهاد چیست...
واژه ترسناکی است...
ارزش گذاری با کیست؟
فقدان پایه...؟
تلویح خویشتن...تصویر من...
حقیقت و غلط...
زحمت کشیدید...!
پیش داوری...تعصبات...تئوری های شخصی...
آنگونه که باید ندیده ام ...نه خود را و نه...
آیا اثری از من هست؟
خود را بیدار کن...
خود واقعی را به قدری کنار زده ام ...
و اکنون منی فراموش شده ام ...
و شخصی تازه...
امید هم چیز خوبی است...
و اکنون خدایی که در میان خدایان پیدایش نیست...
"لاک پشت پیر" یادت هست...؟
وقتی تمام صخره ها و جانوران به حرف آمدند...
حالا من به حرف آمده ام...!
حتی منزلت خود را به یاد ندارم چه رسد به تو...
آری لاک پشت ها بهتر میدانند...
و ستاره ها بهتر تایید میکنند...مهر تو را...
و.."لاک پشت پیر تبسمی کرد و خداوند لبخند زد..."
هی تو..! دلخوشی هایت را خرد خرد در قلکت جمع کن...
شاید بتونی باهاش یک سیب بخری...
نه...نگهشان دار برای روز مبادا...!

+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۷/۰۷/۱۵ ساعت 23:8 توسط ماندالا
|