هرچه میگذرد بیشتر میشود...
حماقتها..
کج فهمی ها...
دروغ ها...
بیرق روشنفکری علم کرده ای...؟!
ناکامی هایت را به پای روشن فکری مینویسی...؟
ادعا پشت ادعا...پروپاگاندا.....و...
خود را روشن فکر نامیده ای...؟
اسم با مسمایی است...
فکر روشن...!
پوشش خوبی است...سانتیمانتال...
خلا ها و شکستها و ناکامی هایت را بپوشان....
من خسته ام...از چی..؟
از دیدن...
دیدن مسئولیت می آورد...
برای روشنفکران ...؟!
رشته جدیدی است...روشنفکری را میگویم...
خرجی ندارد.. شاید نوعی دگر دیسی...
چهار لغت فرنگی...
چهار خط شعر...
چند لکه مثل "پولاک" بپاش روی بوم...
اسمش را بگذار اکسپرسیونیست انتزاعی...
یا اگر خواستی بگذار کانسپت...
کی به کیه...تو روشنفکری ...روشنفکر....!
راستی آدمها اول فکرشان روشن میشود و بعد یکی از
حرفه های روشنفکری را بر میگزینند
یا اول در حرفه ای از حرفه های فکرروشنی! وارد میشوند
و پس از آن روشنفکر...؟!
تشنمه ...گلوم خشک شده...!
امان از فردگرایی...
اول فکر کن...تعریف زیبایی و والایی را بگذار برای بعد...
صدات رو بیار پایین...بعد از خردکیشی و خودکیشی بگو...
درینجا روشنفکری یعنی شگرد نه چیز دیگر....
چیه...جور دیگری فکر میکنی...؟
فضیلتهایت را جمع و جور کن بگذار لب جوی...
آخ...فشارم افتاد...!
پ.ن: اصلا تا حالا فکر کردی...؟
حالا روشن و خاموشش پیشکش...!
پی تر .ن: هی! تاریخ که زباله دانی نیست...!
هست...؟
بی جهت .ن:
آنشب٬ خورشید نور نداشت ....
و شب سیاه از بخت سیاهش٬ ماه را هم ندید...
و....
و من به دنیا آمدم...
آنشب بیش از هر زمانی به خدا شبیه بودم...
و روان کیهانی ام در گستره ی شب پهن بود....
حالا ...اما....