"... از آن دایره ی زمینی چه برایم آورده ای؟ از آن دایره ی زمینی تن من"

و دلی که سخت... گرفته...
چرا...؟
نمیدانم ...
شاید شتاب زندگی...
و ضرب آهنگی که هرروز حریص ترم میکند به زندگی...
سرزده وارد تاریخ شدم....می دانم اما...
زمان سراسر اینگونه است...
پر از نیستی...و هستی....
و هرکس به گونه ای...
"کله گردها و کله تیزها"...
"کوتوله ها و درازها.."
همه که یکی نیستند...
من خود سرنمون ترین سرنمونم...؟!
نبض ها واگیردارند....و االا من اینجا نبودم....و تو......
ریتمها واگیردارند...
آری...
ولی نخستین مادر چه شد...؟
هنوز پیگیری...؟
نل...هاج زنبور عسل...پرین...!
نه پرین پدربزرگش را میجست...!
نمادها...
کهن الگوها.....
اما...
اما "زندگی شاید همین باشد..."
کامیابی ها٬ هراس ها٬ خوشی ها٬رنج ها٬
و خلاصه تجربه اینها...
"شهر پدران من....چگونه میابمت....از پس..."
از پس نقابها...
بدون مقدسات...
من روانم اما...
چه کنم که خمیازه ها واگیردارند...
چه کنم...؟
نادانسته هایم را...شکهایم را و....
و احساسی که سخت ارزشمند است...
شاید بیرون از زمان...
شاید بیرون از این چرخه و.....شاید...
چه برایم آورده ای...؟ از پس غارها...
هزارتوها....و....
پ.ن:عنوان بخشی از یک ترانه مردمی از پاردانس٬در دره نارمادای علیا.....(احتمالا۳۵۰۰ تا ۲۰۰ ق.م)
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸۷/۰۷/۲۴ ساعت 15:36 توسط ماندالا
|