امروز خرید کردم...

امروز خرید کردم......امروز از دختری ٬دو شاخه گل مریم خریدم...امروز از پسر سر چهار راه روزنامه خریدم...امروز پسری نابینا قسمم داد٬از او فال انبیاء خریدم...امروز پیرزنی با چهره تکیده و قدی خمیده جلویم را گرفت٬ از او یک آدامس بادکنکی خریدم...امروز از زن چادری کنار مترو یک چهارقل خریدم... امروز دخترکی در مترو نگاهم کرد٬ از او فال حافظ خریدم...امروز از مرد ویولون زن نابینایی یک نغمه ناکوک خریدم٬ دعایم کرد................ امروز آفتاب مهربان بود و من یک جو معرفت خریدم.....

بیچاره زندگی

زندگی............................................و تو گاهی چه بی رحمانه از او می نالی...و گاه چنان با واژه ها دست و پنجه نرم میکنی تا از خوشی ها و سر مستی ها و رنج ها و تیرگی هایش بگویی٬ که گویی اصلا او را نمی شناسی...! و با تمام نیرویت شکوه میکنی....چقدر  او را دوست داری؟!اگر دوست نمی داشتی اش هرگز شکایت نمی کردی....هیچگاه خود را گناهکار نمی دانی! و تنها او را متهم می کنی... زندگی ات را......دیروز میگفتی امروز...امروز میگویی روز و روزگاری... و فردا میگویی دیروز...!و زندگی بیچاره گوش هایش را میگیرد و تنها با نگاهی تو را به یاد زمان می اندازد...تو را به یاد جاودانگی می اندازد...میخواهد معنایش را بیان کند...اماتو بی اعتنا میگذری...به تو نیکی میکند اما تو بدی میکنی...هر روز شرور تر می شوی...زندگی ات را سرشار از شرارت زندگی میکنی...!و تمام مکافاتت را از چشم او می بینی....!؟هر روز می آموزی که راست بگویی...راست بروی...راست بخوری...اما هر روز که میگذرد واژه های جدیدتری برای فریب و دروغ می آموزی...!راه های پرت تر می یابی تا کج بروی و......و چه تاسف بار است که اینها را به دیگران نیز می آموزی....! آنگاه فریاد بر می آوری و شکایت از زندگی و دادخواهی خود را نزد خدا می بری....؟! در حالیکه زندگی می گوید:زندگی را زندگی کنیم سرشار از زندگی....زندگی را زندگی کنیم سرشار از فرصت.....

علی(ع)در بازارها گام میزد و مردم را به تقوی میخواند٬روز حساب را به یاد می آورد و در خرید و فروش مراقب اهل بازار بود.او از همه غرور مایه های مقام پرهیز داشت و هرگاه میخواست چیزی برای خود بخرد٬می گشت تا در میان بازاریان کسی پیدا کند که او را نشناسد٬چون دوست نداشت که فروشنده او را بشناسد و در حق او رعایتی کند . علی(ع) از خود خوشنود نمی بود مگر وقتی که حق جامعه و مردم را ادا کرده باشد.(دکتر طه حسین)

زمین

روزی که خورشید به زمین نگاه میکرد و زمین درد می کشید...تو به دنیا آمدی.... اکنون مراقب قدم هایت باش...با غرور در زمین گام بر مدار...به آسمان نگاه کن و گاهی به زیر قدم هایت نگاهی بینداز....و بدان: عاقبت خاک خواهی شد............

بادبادک

صدای ماشین ها٬صدای رادیو٬صدای راننده ای که از ابتدای مسیر تا حالا در حال ناسزا گفتن به زمین و زمان و راننده ها و عابرین و پیاده رو ها و جاده ها و خیابان ها و تهران و کشور و........ عجب دهان روزه ای!!!! و ماشینی که پر است از دود سیگار"نفسم میگیرد ٬که هوا هم اینجا زندانی ست" چشمانت دیگر باز نمیشوند...همه جا پر است از ماشین و دود و دم....و آفتابی که امروز مهربان نیست و با خشونت می تابد...ماشین آهسته در حال حرکت است...حرکتی افقی٬همچون زندگی تو...و گاه به سختی راه میرود....ترافیک سنگین است...همچون ذهن تو.....کامیونی جلوی ماشین حرکت میکند و تو دیگر روبرویت را هم نمی بینی...سمت راستت اتوبوسی پر از مسافر...و سمت چپ جاده ای به سمت پائین...و تو باز هم احساس خفگی میکنی....و باز هم صدای زمخت راننده و ضبط ماشین...پلک هایت سنگین میشوند٬چشمانت را میبندی.....ناگهان بادبادک کودکی ات را می بینی...با رنگ های صورتی٬آبی ٬نارنجی و قرمز و ...که آهسته در هوای دلت می چرخد.....حرکتی مواج و دورانی٬ نرم و آهسته و مهربان...اما بادبادک ناگاه در مسیر تند باد قرار می گیرد٬گویی اسیر گرد بادی شده.....به سرعت به این سو آن سو میرود٬ گویا راه فراری ندارد...دیگر رنگ های شاد و شفاف آن را نمی بینی...بادبادک وجودت به سرعت می چرخد و می چرخد و تو دیگر رنگ هایش را نمی بینی ...تنها رنگی خاکستری دیده میشود...بادبادک دیگر آرام نیست٬از هر طرف کشیده میشود و به هر سو میرود٬رنگی ندارد...دیگر چشمانش و لبهای خندانش را نمی بینی...و گردبادی که آن را در خود فرو میبرد.. می بینی دیگر گذشته ات هم جایی برای تو باز نمیکند! در این جا حتی نمیتوانی رنگ کودکی ات را ببینی ...تنها با خیالی کوچک محو می شود٬فرار میکند.....حق دارد...آخر کودکی پاک و معصوم از این سرزمین وحشت میکند...از صداهای ناهنجار٬از رنگ های ساختگی٬از چهره های ناپاک٬از نگاه های سطحی و...می بینی دیگر گذشته ات هم از تو فرار میکند ...دیگر نمی توانی حتی لحظه ای در آن قدم بگذاری...چشمانت را باز میکنی و باز هم صدای راننده و...از ماشین پیاده میشوی٬بدنت به شدت درد میکند٬چشمانت خسته اند٬چهره ات بر افروخته است و دیگر رمقی در پاهایت نیست...و باز هم روزی دیگر.....اما ناگهان یادت می افتد که قلبت هنوز می تپد...یادت می افتد که هنوز در قلبت کسی سرود یگانگی می خواند...هنوز در وجودت واحدی ست که صدایت میکند....ناگهان خستگی وجودت را ترک میکند و قدم هایت مصمم میشوند٬گویا نیرویی٬ مشتاقانه در درونت موج میزند٬امیدی در دلت فریاد میزند که ادامه بده و بیا.........