زندگی............................................و تو گاهی چه بی رحمانه از او می نالی...و گاه چنان با واژه ها دست و پنجه نرم میکنی تا از خوشی ها و سر مستی ها و رنج ها و تیرگی هایش بگویی٬ که گویی اصلا او را نمی شناسی...! و با تمام نیرویت شکوه میکنی....چقدر  او را دوست داری؟!اگر دوست نمی داشتی اش هرگز شکایت نمی کردی....هیچگاه خود را گناهکار نمی دانی! و تنها او را متهم می کنی... زندگی ات را......دیروز میگفتی امروز...امروز میگویی روز و روزگاری... و فردا میگویی دیروز...!و زندگی بیچاره گوش هایش را میگیرد و تنها با نگاهی تو را به یاد زمان می اندازد...تو را به یاد جاودانگی می اندازد...میخواهد معنایش را بیان کند...اماتو بی اعتنا میگذری...به تو نیکی میکند اما تو بدی میکنی...هر روز شرور تر می شوی...زندگی ات را سرشار از شرارت زندگی میکنی...!و تمام مکافاتت را از چشم او می بینی....!؟هر روز می آموزی که راست بگویی...راست بروی...راست بخوری...اما هر روز که میگذرد واژه های جدیدتری برای فریب و دروغ می آموزی...!راه های پرت تر می یابی تا کج بروی و......و چه تاسف بار است که اینها را به دیگران نیز می آموزی....! آنگاه فریاد بر می آوری و شکایت از زندگی و دادخواهی خود را نزد خدا می بری....؟! در حالیکه زندگی می گوید:زندگی را زندگی کنیم سرشار از زندگی....زندگی را زندگی کنیم سرشار از فرصت.....