صدای ماشین ها٬صدای رادیو٬صدای راننده ای که از ابتدای مسیر تا حالا در حال ناسزا گفتن به زمین و زمان و راننده ها و عابرین و پیاده رو ها و جاده ها و خیابان ها و تهران و کشور و........ عجب دهان روزه ای!!!! و ماشینی که پر است از دود سیگار"نفسم میگیرد ٬که هوا هم اینجا زندانی ست" چشمانت دیگر باز نمیشوند...همه جا پر است از ماشین و دود و دم....و آفتابی که امروز مهربان نیست و با خشونت می تابد...ماشین آهسته در حال حرکت است...حرکتی افقی٬همچون زندگی تو...و گاه به سختی راه میرود....ترافیک سنگین است...همچون ذهن تو.....کامیونی جلوی ماشین حرکت میکند و تو دیگر روبرویت را هم نمی بینی...سمت راستت اتوبوسی پر از مسافر...و سمت چپ جاده ای به سمت پائین...و تو باز هم احساس خفگی میکنی....و باز هم صدای زمخت راننده و ضبط ماشین...پلک هایت سنگین میشوند٬چشمانت را میبندی.....ناگهان بادبادک کودکی ات را می بینی...با رنگ های صورتی٬آبی ٬نارنجی و قرمز و ...که آهسته در هوای دلت می چرخد.....حرکتی مواج و دورانی٬ نرم و آهسته و مهربان...اما بادبادک ناگاه در مسیر تند باد قرار می گیرد٬گویی اسیر گرد بادی شده.....به سرعت به این سو آن سو میرود٬ گویا راه فراری ندارد...دیگر رنگ های شاد و شفاف آن را نمی بینی...بادبادک وجودت به سرعت می چرخد و می چرخد و تو دیگر رنگ هایش را نمی بینی ...تنها رنگی خاکستری دیده میشود...بادبادک دیگر آرام نیست٬از هر طرف کشیده میشود و به هر سو میرود٬رنگی ندارد...دیگر چشمانش و لبهای خندانش را نمی بینی...و گردبادی که آن را در خود فرو میبرد.. می بینی دیگر گذشته ات هم جایی برای تو باز نمیکند! در این جا حتی نمیتوانی رنگ کودکی ات را ببینی ...تنها با خیالی کوچک محو می شود٬فرار میکند.....حق دارد...آخر کودکی پاک و معصوم از این سرزمین وحشت میکند...از صداهای ناهنجار٬از رنگ های ساختگی٬از چهره های ناپاک٬از نگاه های سطحی و...می بینی دیگر گذشته ات هم از تو فرار میکند ...دیگر نمی توانی حتی لحظه ای در آن قدم بگذاری...چشمانت را باز میکنی و باز هم صدای راننده و...از ماشین پیاده میشوی٬بدنت به شدت درد میکند٬چشمانت خسته اند٬چهره ات بر افروخته است و دیگر رمقی در پاهایت نیست...و باز هم روزی دیگر.....اما ناگهان یادت می افتد که قلبت هنوز می تپد...یادت می افتد که هنوز در قلبت کسی سرود یگانگی می خواند...هنوز در وجودت واحدی ست که صدایت میکند....ناگهان خستگی وجودت را ترک میکند و قدم هایت مصمم میشوند٬گویا نیرویی٬ مشتاقانه در درونت موج میزند٬امیدی در دلت فریاد میزند که ادامه بده و بیا.........