ادامه اش است...!
خواستم مثل دورترها٬ گٍله راه بیندازم و....
صدای معترضی روی سر بگذارم...
نمیدانم چه شد که گفتم باشد..
به احترام پایان پائیز سکوت میکم...
دندان روی جگر میگذارم و نمی گویم از حفاری مردمان شهر...
و شئ های بی همتای بیرون آمده از دل هاشان که از سنگهای خرساباد هم زمخت ترند...
خیالی نیست...
راستی بزرگواری چیست؟!
چیزی نیست...
چیزی در مایه های پرسپکتیو مقامی است!
تا بوده چنین بوده...
از شوی (chauvet) تا اینجا...
باور می کنی....؟!
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۸۷/۰۹/۳۰ ساعت 1:39 توسط ماندالا
|



