ادامه اش است...!



خواستم مثل دورترها٬ گٍله راه بیندازم و....
صدای معترضی روی سر بگذارم... 
نمیدانم چه شد که گفتم باشد..
به احترام پایان پائیز سکوت میکم...

دندان روی جگر میگذارم و نمی گویم از حفاری  مردمان شهر...
و شئ های بی همتای بیرون آمده از دل هاشان که از سنگهای خرساباد هم زمخت ترند...

خیالی نیست...
راستی بزرگواری چیست؟!
چیزی نیست...
چیزی در مایه های پرسپکتیو مقامی است!
تا بوده چنین بوده...
از شوی (chauvet) تا اینجا...
باور می کنی....؟!






گفتم که  ادامه دارد...!


 

آدمهای پیاده و کفش های تق تقی سواره ها...

گام های گم شده...

و شیشه های ویترین دار مغازه ها...!



امروز نشمردم که  چند بار جای پایت را لگد کردم...

حیف شد... 

شب ٬دستکش هایم را گم کردم ٬ صبح برف آمد...

حیف شد...

.
.
...












ادامه دارد...






واقعیت از میان انگشتانم سر میخورد...
گاهی دستم خواب میرود...
و خطوط درهم روی کاغذ بی آنکه نقشی ببندند مور مور میشوند و همچون بالشتک گلگلی مادر بزرگ زقزق میکنند...
واقعیت بیتاب است...
بی تابتر از هرروز...
و آفتاب ورم کرده...
من اما واقعیت را از میانه ی قلمهای خیزران و
بوی تراشیده های مداد و
و نم تخته شاسی باد کرده...می خوانم
واقعیت این روزها تب دارد...
تب دار ٬ مثل ترافیک همت...و فردوسی!
و من تعجب میکنم از میان اینهمه تفاوت و از میان این همه ...
ولی همچنان کفش هایم را جفت میکنم...
و بندکفشم را میبندم...
و هنوز هم هوس میکنم که یواشکی روی دیوار خانه نقاشی بکشم ...و
و بهانه ای بیابم برای گریز از مادر...

ولی هنوز شک دارم که زیر چشمهای عدلت هلاک میشوم...یا نه...
تو اگر اینگونه فکر میکنی با عدالتت بر من منگر...

 امروز تو را از زبان دیگری خواندم...
لاجرم شنیدی................









راست گفتی مادربزرگ....
"هوای پائیز دروغگوست..."
و دل من نیز این روزها....



 




پنجشنبه روزی بود...
مثل همه پنجشنبه ها قرمز و صورتی...

برگهای قرمز...
لای کتابی با جلد قرمز...

دو سیب قرمز...
و دوچشم قرمز...
کریستین بوبن بود و دیوانه بازی...

من بغض کردم و گریه اش را تو...
و شبی روشن...
که ونی سبز مرا از تو دور کرد...

ون سبز لعنتی...

و اینهمه امضاهای قشنگی که برایت طراحی کردم
بلاتکلیف ماندند...
و فدای لیبرالیسم و ایسمهای لعنتی امروزمان شد...
 و چه راحت تمام زحمات دیروزم به باد رفت...
.
.
خیالی نیست...
گفتی برای صندلی ها هم شعر میگویی چه رسد به من...
و من بغضم را قورت دادم...
و در عوض تو گریه کردی...

و بوی سیگار لعنتی...و سردرد...
دیدی عاقبت کلاه روشنفکری سرخودمان هم رفت...!





پ.ن: والا مخاطب خاص نداره!







و باز همه رفتند...
همه...

می دانی، همه میروند...
بعدازظهرها همه میروند...
صبح هاکسی نمیرود...
همه می آیند...
و غروب همه میروند...

تازه میفهمم چرا صبح دلگیر نیست...
و در عوض عصرها...
همه جمع میکنند و...
خداحافظ..

دیروز هم رفت...
آفتاب را میگویم...گذشت ...
از همین پایین، کنار پله ها ...
از کنار سایه من در حوض آب...
 که عکس میگرفتم از ماهی ها...گذشت...
و مردم مثل همیشه جمع کردند بساطشان را...
تا دوباره صبح بیاید...

می دانی اینجا رسم است...
آمدن و رفتن...
که صبح بیایند و غروب بروند...

اینجا صندلی ها...
سایه ها و حتی خنده ها پلاستیکی اند...
همیشه که نه...
اغلب اینطورند...

گاهی صندلی ها هم پشت میکنند...
و عمدا چپ میشوند...

می دانی،
اینجا مثل خانه مادربزرگ نیست که به ترک دیوار هم بخندی...
اینجا گاهی باید دلگیر شد...
گاهگاهی باید خندید و گاهی بغض کرد و خالی شد...

اینجا همه میروند...
همه تنهایند...
همه کنار همند و تنهایند...
تنها....






ندیده دیدمت...
نشنیده شنیدمت...
ندیده دیدی...
نشنیده شنیدی...

و رفتی....
و من خواسته یا ناخواسته رفتم...
و
.
.
و قانون همه جا٬نه فقط اینجا٬همه جا...
تمام ...
و نقطه.






پ.ن: مخاطب خاصی ندارد مثل همیشه...