
پنجشنبه روزی بود...
مثل همه پنجشنبه ها قرمز و صورتی...
برگهای قرمز...
لای کتابی با جلد قرمز...
دو سیب قرمز...
و دوچشم قرمز...
کریستین بوبن بود و دیوانه بازی...
من بغض کردم و گریه اش را تو...
و شبی روشن...
که ونی سبز مرا از تو دور کرد...
ون سبز لعنتی...
و اینهمه امضاهای قشنگی که برایت طراحی کردم
بلاتکلیف ماندند...
و فدای لیبرالیسم و ایسمهای لعنتی امروزمان شد...
و چه راحت تمام زحمات دیروزم به باد رفت...
.
.
خیالی نیست...
گفتی برای صندلی ها هم شعر میگویی چه رسد به من...
و من بغضم را قورت دادم...
و در عوض تو گریه کردی...
و بوی سیگار لعنتی...و سردرد...
دیدی عاقبت کلاه روشنفکری سرخودمان هم رفت...!
پ.ن: والا مخاطب خاص نداره!
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۸۷/۰۹/۰۸ ساعت 17:57 توسط ماندالا
|