ادامه دارد...

واقعیت از میان انگشتانم سر میخورد...
گاهی دستم خواب میرود...
و خطوط درهم روی کاغذ بی آنکه نقشی ببندند مور مور میشوند و همچون بالشتک گلگلی مادر بزرگ زقزق میکنند...
واقعیت بیتاب است...
بی تابتر از هرروز...
و آفتاب ورم کرده...
من اما واقعیت را از میانه ی قلمهای خیزران و
بوی تراشیده های مداد و
و نم تخته شاسی باد کرده...می خوانم
واقعیت این روزها تب دارد...
تب دار ٬ مثل ترافیک همت...و فردوسی!
و من تعجب میکنم از میان اینهمه تفاوت و از میان این همه ...
ولی همچنان کفش هایم را جفت میکنم...
و بندکفشم را میبندم...
و هنوز هم هوس میکنم که یواشکی روی دیوار خانه نقاشی بکشم ...و
و بهانه ای بیابم برای گریز از مادر...
ولی هنوز شک دارم که زیر چشمهای عدلت هلاک میشوم...یا نه...
تو اگر اینگونه فکر میکنی با عدالتت بر من منگر...
امروز تو را از زبان دیگری خواندم...
لاجرم شنیدی................
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۷/۰۹/۱۸ ساعت 22:11 توسط ماندالا
|