آمدگان
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
و همچنان ادامه دارد
شاعرانه تر از این ممکن نبود...!
چیزی نیست.... آخر آبان است....
و باز تولد من.....

خالی ام...خالی.......
و نفس هایم همچنان بر تارک اندیشه چنگ میزنند...
تو گویی تا خفه اش نکنند دست بردار نیستند...
اما ای کودکان بی فردا!
باشد که چون من خالی نشوید از فردا...
آنگاه که دستان مهتاب در آن شب بارانی به سوسوی ستارگان بی رونق گرم بود...
خورشید در دلش میخندید...
و ای آبان پرشکوه...
درنگ کن... مهلتی بده...
و آدامس جویده ای که از شیشه پرتاب شد...
زندگی بی صبرانه می آید...
و من زندگی را
از صدای پای عابران روی آسفالتهای خیس سرکوچه...
ترمز ماشین زباله...
جیغ های هایده از دیوار همسایه...
و غربت قناری کوچکی که امروز به جمعمان پیوسته... میشنوم...
هوا آرام است
و دنیای رنگینم همچنان برقرار...
صدای استاد..کتاب...و سازی که مدتها است ساکت مانده...
و شوری که دیوانه ترم کرده...
و
و روزهایی که به آغازم نزدیک است...
سالها پیش...
آنروز دستان مادر به گرمی امروز بود...
و چشمان پدر به مهربانی همین امشب...
و من به قله نگاه کردم...
امروز اما قله را مه گرفته است...
هنوز باقی است... می دانم...
چه داشتم و اکنون ندارم..
و چه نداشتم و اکنون دارم...؟
هیچ که نمیشود ...بی انصافی است...
اما تاکنون زندگی کرده ام٬ می دانم.....
دوباره خود را می آغازم.....

