هی...آقای مستر! به چی میخندی...؟ 
تو را کشیدم که بخندم
نه اینکه تو به من بخندی... 
 ولی خنده ام نگرفت....
با چشمانت به چی میخندی...؟
به من میخندی که خنده ام نگرفت...؟
به این خودکار آبی که حرامت کردم..؟
به سالهایی که گذشته..؟
به ....
.
.
قبل ترها بی بهانه میخندیدم...
آنقدر که میگفتند قرص خنده خورده ام...
اما حالا قیافه تو هم خنده دار نیست
.
.
تو می دانی قرص خنده هنوز هست...یا نه..؟
کجا میفروشند...؟
میگویند برای سلامتی خوب است...
خنده را میگویم...
قرصش اما عوارض دارد...

به چی میخندی...؟
به من...؟
به کاغذپاره هایم ...؟
به این طلوع و غروب...؟
به ناباوری...؟
به ماهیت ذاتی...؟
به شیرینی زندگی...؟
به خودباوری...؟
به قیافه من...؟
به چی...؟
به چی...؟


تو می دونی چرا دیگه خنده ام نمیگیره...؟