حس ناکوک...!




پرده های سازم پوسیده اند...
سیم ها با هوا آمیخته...
احساسم زنگ زده...
.
.
.
تلفن زنگ می خورد!
زینگ
زینگ.................
و من بی تفاوت...
به دنبال سوهان ناخن!
مامان!
کیه؟!

نغمه های ناکوک....
ضرب سکوت
زخمه های مشکوک
کجاست این سوهان ناخن؟!
انگشتان بی تردید
فاصله چهارم
سیم دوم
و باز هم ناکوک....!
جیغ بالادسته
خرک بی ادعا
لرزش بم ها
چپ ها و راست ها
گردش گام ها
زنگ صداها
و باز هم ناکوک...!
و من همچنان به دنبال سوهان ناخن...!
کجاست این سوهان ناخن؟!

 

 

 





 پ.ن:وقتی کوک وحدت ساز آدمیزاد شل میشه...
اون موقع آدمها تبدیل به (..؟..) میشن...!

پ.ن: تو نیک و بد خود هم از خود بپرس...

پ.ن: من پر از احساسم... اما هربار میخواهم جاری شوم٬ صبر می آید...!
این روزها مدام صدای صبر می آید...همراه با ناسپاسی من...!




سرگشتگی نشانه ها...!



ترک اعتیاد تضمینی...سمبوسه و ذرت مکزیکی...!
مرکز مشاوره رازی...آژانس مسافرتی ره پویان...
دکترغلامرضا حبیبی (متخصص گوش و حلق و بینی)
کنکور تضمینی...
کله پزی پیرسید احمد (زبان٬بناگوش٬...!)
دکتر یاسمین ایرانی
(متخصص بیماریهای کلیوی و فلوشیپ...)
جگرکی...(دل٬قلوه...!)
مرکز انتشارات آسمان آّبی...
غذا آماده است! مرکز بیمه...
بانک پارسیان...سفره خانه حاج میرزا....!
آموزشگاه موسیقی...مرکز سنجش بینایی و شنوایی...
و شاید بویایی! چشایی و...!
چه دنیای خوبی است...!
تضمین....
بیمه.....
همه چیز دارای ضمانت است...!

چیزی نیست....
حالم خوب است...!
ترافیک....
ترافیک سردر...
سردرد نه!...سردرب!

چهارراه اول را رد کردم...
هرچند متری که میروم پرتو آفتاب را از لا به لای درختان
روی صورتم حس میکنم...
چشمم به سنگفرش پیاده رو است...
راه راه شده...
با میله های زندان خورشید...!
به چهار راه دوم رسیدم...
چند متر اون طرفتر٬یک گربه سیاه سیاه...
همگام با من از چهارراه رد شد...
من از روی خطوط سفید...ولی او....
 بار دیگر درخود بودم...
با کوله باری از خواستها...
رویاها....
گذشته ام را به دوش کشیده بودم....

جدال موئیراها...
و....
و هامارتیای قهرمان بیچاره...
نان شب...
و اسارت سرنوشت.....
به راستی هنوز مفهوم جبر و اختیار را نفهمیده ام؟!
.
.
.
بالاخره رسیدم...
دستم را محکم روی زنگ درب گذاشتم...!
دربی که برخلاف دربهای دیگر...
"لطفا درب را ببندید"
"لطفا درب را آهسته ببندید"
"پارک کنید پنچر میشوید"
رویش نوشته بود:
"درب خودش بسته میشود"

به راستی٬عجب درب متفاوتی بود...
و چه جمله دلسوزانه ای....

درب خودش بسته میشود......!









پ.ن: بنده تضمین میکنم که.......!
پ.ن: لطفا توجیه نکنید...! حتی روش دکارتی هم جواب نمیدهد...!



!...=1+13



همهمه
شادی
خنده
 فریاد
هیاهو
خواب
حرکت
حال
سفر
.
.
.
.
و ناگهان....

اکنون غروب غمگین ۱۳ بدر شده...!

 

 


و حالا حتی ماهی های قرمز هم در تنگ نیستند...



و


و امروز روزی است مثل روزهای سال ۸۶...

اما ۱۴ فروردین ۱۳۸۷ است....!







ـ همچون روزهای پیشین دنیایم را نقش میزنم...
امیدها و خواست هایم را نقاشی میکنم...
اما همچنان کاغذم دو بعد دارد...!
رویاهایم را فرو نخواهم گذاشت...
بار دیگر به موسیقی پناه خواهم برد.....


باید گذاشت و گذشت...



روزها گذشتند با کلمات...

کلماتی که از پس معنا بر نمی آیند

اما خاطره می آفرینند...

تلخ و شیرین

خوب و بد...

و لحظات چون بار گرانی

بر چشم خسته ام فشار می آورند...

 خفیف ترین دلخوشی ها

نرم نرمک روحم را فریب میدهند...

روحی که دیر زمانی دچار تنهایی بوده...

و شادمانی کوچکی قلبم را اشغال می کند

 زمان وارونه میشود...

گذشته حال را تحمیل میکند

و حال گذشته را... 

و آینده ای نیم رنگ روبروی من است...

آری..ماجرای آینده..

نفس پیش پا افتاده...

جریان زمان

لحظه های کامل

 تراکم خاطرات

و تجربه احساس درون آینده...

بازی با کلمات خاطره می آفریند

اما خاطره کشی نکنیم...

باید گذاشت و گذشت...