ترک اعتیاد تضمینی...سمبوسه و ذرت مکزیکی...!
مرکز مشاوره رازی...آژانس مسافرتی ره پویان...
دکترغلامرضا حبیبی (متخصص گوش و حلق و بینی)
کنکور تضمینی...
کله پزی پیرسید احمد (زبان٬بناگوش٬...!)
دکتر یاسمین ایرانی
(متخصص بیماریهای کلیوی و فلوشیپ...)
جگرکی...(دل٬قلوه...!)
مرکز انتشارات آسمان آّبی...
غذا آماده است! مرکز بیمه...
بانک پارسیان...سفره خانه حاج میرزا....!
آموزشگاه موسیقی...مرکز سنجش بینایی و شنوایی...
و شاید بویایی! چشایی و...!
چه دنیای خوبی است...!
تضمین....
بیمه.....
همه چیز دارای ضمانت است...!
چیزی نیست....
حالم خوب است...!
ترافیک....
ترافیک سردر...
سردرد نه!...سردرب!
چهارراه اول را رد کردم...
هرچند متری که میروم پرتو آفتاب را از لا به لای درختان
روی صورتم حس میکنم...
چشمم به سنگفرش پیاده رو است...
راه راه شده...
با میله های زندان خورشید...!
به چهار راه دوم رسیدم...
چند متر اون طرفتر٬یک گربه سیاه سیاه...
همگام با من از چهارراه رد شد...
من از روی خطوط سفید...ولی او....
بار دیگر درخود بودم...
با کوله باری از خواستها...
رویاها....
گذشته ام را به دوش کشیده بودم....
جدال موئیراها...
و....
و هامارتیای قهرمان بیچاره...
نان شب...
و اسارت سرنوشت.....
به راستی هنوز مفهوم جبر و اختیار را نفهمیده ام؟!
.
.
.
بالاخره رسیدم...
دستم را محکم روی زنگ درب گذاشتم...!
دربی که برخلاف دربهای دیگر...
"لطفا درب را ببندید"
"لطفا درب را آهسته ببندید"
"پارک کنید پنچر میشوید"
رویش نوشته بود:
"درب خودش بسته میشود"
به راستی٬عجب درب متفاوتی بود...
و چه جمله دلسوزانه ای....
درب خودش بسته میشود......!
پ.ن: بنده تضمین میکنم که.......!
پ.ن: لطفا توجیه نکنید...! حتی روش دکارتی هم جواب نمیدهد...!