ای کاش که جای آرمیدن بودی......

خود را از نو خواهم ساخت...
نوروز مبارک...



کرکره آفتاب...!


تو آزادی
من؟
اما من به شمارش درآمدم...
۱
۲
۳
طی شدم
.
.
.
همچون کنش

همچون پی رفت
۱
۲
۳
من و تو قاب شدیم

به هم زل زدیم

چشمهامان یخ زد
.
.
.
و قاب بندی احساس

دیوار زمانه...

تماشاچیان

انگشتان اشاره

تق تق پاشنه ها

شق شق کف ها

عطر سیگار

قرمزی لبها...
۱
۲
۳
تولد انفعال

امتداد

ادامه بده
.
.
.
پرتاب اندیشه

گرداب جدل

قالب حقیقت

هستی آنجا

بیگانه شدم با خود

بیگانه شدم باتو

یادت رفت دوست داشتی

و من یادم رفت بگویم...

دیگر دیر شد
.
.
.
به اوج رسیدیم

و همچون فواره ای در اوج
چاره ای جز سقوط نداریم
۱
۲
۳
و آفتاب محو شد
.
.
.
.
.
.
.
.
و اکنون...

کرکره آفتاب!

 

پ ن: این شعرـ البته اگر بشود به آن شعر گفت ـ را امروز صبح در خواب گفتم ! و البته طریقه یادداشت آن روی کاغذ٬ خود ماجرایی دارد...!

پ ن: غیر عقلانی است که جهان عقلانی را اینچنین عقلانی بپنداریم...

آگاهانه یا ناآگاهانه...؟!

فردا...پس فردا...!

روزهایی که میگذرند ارزش خشونت هم ندارند...
این روزها درونم خالی تر شده.......
سکوتی را در آغوش گرفته ام...
سکوتی نقاب دار...
آزادانه حرکت میکند...
اما هیچگاه به آزادی امشب نبوده است...
سکوتی که به چشم هایم زل زده...
و بود و نبودم را زیر سوال برده...
و من در میان بودن و نبودن در مانده ام............
گمان میکردم اگر آهسته صحبت کنم٬صدایم را میشنود...
اما من که اندیشه او را میشنوم...
با صدای آهسته هم میشنوم...
دادنزن....!
جای دیگر که نیستی...
تو در منی و من در تو....
میخواهم اینبار با دیگران بگویم...
اما با صدای بلند...
ای آدم های خوب!
من روئین تن نیستم....
قسم میخورم...
من ذره ای هستم ٬در گوشه ای از روزهای برزخی...
گاه گاهی در جویبار اشکهایم نفس میکشم...
کوشیده ام با انگشتی که در اشک خیس شده٬ مهربانی را لمس کنم....
ای آدم های خوب! به  زودی خواهم توانست بخندم....
این روزها کمتر میشنوم.....
از درونم اما صدایی بلند میشود هنوز................



ـ سعی میکنم آنطور که هستی نگاهت کنم...از ورای خطوط معلق ذهنم....

ـ می ترسم از روزهایی که برخلاف آرزوهایم گذشت... به زودی ازین محیط پر مدعا خواهم رفت....

و سایه جهان کجاست؟

انسان پرنده نیست...

 

امتداد..............

روزهایی که گذشت ٬ امتداد را نقاشی می کردم.....
اما با سویه ای دوگانه : ترس و امید...  
در ابعاد خیالم ٬ واهمه های تو خالی را تیک می زدم...
خواست های طولانی ام را چک میکردم......... 
اما می دانی ؟
این روزها جهانم بزرگتر شده...
نگاهم بلند تر شده...
و صدایم قوی تر...
از ورای دیوارها میگذرد..... 
و صدها خواست دیگر...
با اراده ای بزرگتر...و انتظاری افزون تر٬ هدیه من است......
آرزوهایم انتزاعی تر شدند...
منتزع از چشم های اطرافم...
خوشحالم......
روزهایی که رفتند ٬ سکوتی مرا در میان تنبلی هایم تکان می داد....
اما هیچگاه نمی دانستم سکوت هم صدا دارد....!


 
                                         
ـ تقصیر من چیست که کاغذ دو بعد دارد.....؟!