روزهایی که میگذرند ارزش خشونت هم ندارند...
این روزها درونم خالی تر شده.......
سکوتی را در آغوش گرفته ام...
سکوتی نقاب دار...
آزادانه حرکت میکند...
اما هیچگاه به آزادی امشب نبوده است...
سکوتی که به چشم هایم زل زده...
و بود و نبودم را زیر سوال برده...
و من در میان بودن و نبودن در مانده ام............
گمان میکردم اگر آهسته صحبت کنم٬صدایم را میشنود...
اما من که اندیشه او را میشنوم...
با صدای آهسته هم میشنوم...
دادنزن....!
جای دیگر که نیستی...
تو در منی و من در تو....
میخواهم اینبار با دیگران بگویم...
اما با صدای بلند...
ای آدم های خوب!
من روئین تن نیستم....
قسم میخورم...
من ذره ای هستم ٬در گوشه ای از روزهای برزخی...
گاه گاهی در جویبار اشکهایم نفس میکشم...
کوشیده ام با انگشتی که در اشک خیس شده٬ مهربانی را لمس کنم....
ای آدم های خوب! به زودی خواهم توانست بخندم....
این روزها کمتر میشنوم.....
از درونم اما صدایی بلند میشود هنوز................
ـ سعی میکنم آنطور که هستی نگاهت کنم...از ورای خطوط معلق ذهنم....
ـ می ترسم از روزهایی که برخلاف آرزوهایم گذشت... به زودی ازین محیط پر مدعا خواهم رفت....