کرکره آفتاب...!
تو آزادی
من؟
اما من به شمارش درآمدم...
۱
۲
۳
طی شدم
.
.
.
همچون کنش
همچون پی رفت
۱
۲
۳
من و تو قاب شدیم
به هم زل زدیم
چشمهامان یخ زد
.
.
.
و قاب بندی احساس
دیوار زمانه...
تماشاچیان
انگشتان اشاره
تق تق پاشنه ها
شق شق کف ها
عطر سیگار
قرمزی لبها...
۱
۲
۳
تولد انفعال
امتداد
ادامه بده
.
.
.
پرتاب اندیشه
گرداب جدل
قالب حقیقت
هستی آنجا
بیگانه شدم با خود
بیگانه شدم باتو
یادت رفت دوست داشتی
و من یادم رفت بگویم...
دیگر دیر شد
.
.
.
به اوج رسیدیم
و همچون فواره ای در اوج
چاره ای جز سقوط نداریم
۱
۲
۳
و آفتاب محو شد
.
.
.
.
.
.
.
.
و اکنون...
کرکره آفتاب!
پ ن: این شعرـ البته اگر بشود به آن شعر گفت ـ را امروز صبح در خواب گفتم ! و البته طریقه یادداشت آن روی کاغذ٬ خود ماجرایی دارد...!
پ ن: غیر عقلانی است که جهان عقلانی را اینچنین عقلانی بپنداریم...
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸۶/۱۲/۲۳ ساعت 9:38 توسط ماندالا
|