نو
سالی که گذشت دیگه گذشته ... نمیتونم بگم خوب بود یا بد بود اما خیلی جدید بود... پر بود برای من از تجربه... از چیزایی که تا به حال ندیده بودم... آدم هایی که ندیده بودم.... جاهایی که ندیده بودم... حس هایی که جدید بودند... غم هایی که جنسشون فرق داشت...پریشانی هایی که نو بودند... ترس های جدیدی که تجربه نکرده بودم... شادی هایی که متفاوت بودند... سالی که گذشت مثل یک دایره ی بزرگ و جدید بود که خودمو به سمتش هل دادم هرچند می ترسیدم اما ترسهام کمکم رفتند و بعضی هاشون تبدیل به یک اضطراب شدند و بقیه فراموش شدند... من چقدر تغییر کردم و چقدر نو شدم... خیلی سعی کردم... خیلی تلاش کردم... تلاش کردم که نو بشم.. چیزهای آزاردهنده رو برای همیشه بندازم دور... رها بشم...خیلی سخت بود خیلی... امسال فهمیدم که چقدر توانایی دارم... چقدر قابلیت دارم... توانایی هایی که قبلا در وجودم نمیدیدم حالا با تمام وجود حسشون کردم و عملی شدند... چقدر درون خودم رو دیدم... و چقدر صدا شنیدم از درون خودم...امسال چقدر زندگی بود...حس کردم که بزرگ شدم برای اولین بار حس کردم که بزرگ شدم...اما انگار هر روز نو میشم...سالی که گذشت روزمرگی نداشت و هر روز جدید بود انگار... خنده گریه غم شادی...
سال نو مبارک![]()
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۸۹/۱۲/۲۸ ساعت 2:21 توسط ماندالا
|