حماقت هایم را در مرز نومیدی و احساس
نقد میکنم...
احساس های رنگ باخته ام را در مرز خویشتن
تجدید...
ناخرسندی هایم را به میانجی احساس
لمس میکنم...
و کودکانه هایم را به واسطه تخیل 
روئیت..
مرز آشکارگی...
بیانگری..
ایده...
معنا...
کیسه زباله را فراموش نکن...!
عجب شخصیت برجسته ای و...
و طنین صدایی که مدام 
در کله ام  میپیچد...
من اینجا در مرز آشکارگی نشسته ام...
هی!حواست کجاست...؟!
کف دستم میخارد...
چشم راستم قرمز شده...
و آدمهای اطرافم  همه پاک سرشتند...
و من عجیب خوش باور...
اینجا مرز خودباوری های من است...
خویشتن داری ها...
تعجیل ها...غلط کردنها...
و نادانی هایم...
چهارچوبی که از قفس هم راحت تر است!
و من رها از بیانگری به خویشتن خویش
میخندم...





پ.ن : تور را در چشم هایم پنهان کردم...
از آن پس دیگر نتوانستم...نگاهت کنم...
روزها این روزها بدجوری موازیند...
و من رنگ باخته تر از دیروز...