بنام خدا

"تابستان خود را چگونه گذراندید؟!"


قلم به دست می گیرم و انشای خود را آغاز می کنم.
ما در تابستان به مسافرت نرفتیم.زیرا پدرمان سرشان شلوغ بودند(!).اما ما سه روز به شمال رفتیم.شمال خیلی خوب است.آنجا پر از دریا است.شمال جنگل های زیادی دارد.اما آدمها در آنجا آشقال می ریزند.آنها خیلی آدم های بی ادبی هستند.و ما نباید با آنها دوست بشویم."ما نباید با آنها ازدواج بکنیم".پدرمان همیشه میگوید نباید آشقال های مان را در بیرون بریزیم.ما باید آشغال ها را در سطل آشقال بریزیم.ما باید پوست تخمه را در سطل آشقال بریزیم .ما باید پوست(!) پفک را در سطل آشقال بریزیم.آنجا هوایش خیلی خوب است زیرا آنجا پر از درختان است.اما من همیشه نفسم میگیرد.آنجا انسان ها عینک دودی میزنند. من هم عینک آفتابی(!) زدم.
جاده آنجا خیلی تنگ بود.آنجاها خیلی شلوق است.
چند دختر و پسر هم آنجا بودند که کنارماشینشان میرغصیدند.آنجا ۱۱۰ هم زیاد بودند.(!)
من آنجا خیلی خیلی خوشحال بودم زیرا همه ماشینها به هم چسبیده بودند و مثل غطار شده بودند. آنجا یک تونل دراز دارد. آنجا ماشینها بوغ میزنند و چراقشان را روشن میکنند.  من خوشحال شدم .اما همیشه نفسم میگرفت.
پدرم خیلی تند میرفت.من خیلی دوست دارم .اما مادرم همیشه میگفت یواش.
ما در تابستان به کلاس نقاشی رفتیم.ما میخواهیم در آینده یک نقاش بزرگ بشویم.درحد میکل آنج(!). او خیلی نقاش بزرگی است.زیرا دست خدا را خیلی خوب روی دیوار کشیده است. من دوست دارم درآینده به سیستین بروم تا درآینده(!) خدا را ببینم. زیرا روی دیوار آنجا خدا از آسمان دستش را دراز کرده است و انگشتش را به انگشت آدم چسبانده است. پدرم میگوید اتسال(!) دو انگشت یعنی دمیدن روح الهی.او میگوید خدا نور است.

نتیجه گیری :ما باید آشغال هایمان را دربیرون نریزیم . ما باید در تابستان عینک دودی بزنیم.تا چشممان کور نشود.(!)
ما باید همیشه خدا را دوست داشته باشیم.و به حرفش گوش کنیم.تا خدا به ما کمک کند.

این بود انشای من.

پایان.





پ.ن:این پست فقط به این خاطر بود که بگوییم ما انواع پست ها٬ اعم از ساختاری...رو ساختاری...فراساختاری...و حتی زیر ساختاری هم بلدیم صادر کنیم و ارزش قانونی دیگری ندارد...!
 

پ.ن: هنوز هم عینک دودی میزنم...
و عجیب آنکه هر روز کورتر و کورتر.....!




احتمالا تا مدتی نخواهم بود...........
باشد که.....