ببخشید شما؟!
تازه نیست...دیر زمانی ست که اشیا برایم با شخصیت شده اند...!
تمامی...
فراموشی...
رهایی...
آزادی...
میخواهم از این پیله انتزاعی و غیر عینی بیرون آیم..
و ملموس تر ..محسوس تر..و عینی تر باشم...
زندگی کنم مثل زندگی....
.
.
تکراری ممتد...و سری که در طول مسیر صحبت در مقابلت متأیدانه تکان میخورد...!
و تو راضی بابت ادراکات آن سر..
و ناگاه جمله ای سردتر ازدیواره های یخچال های...
روحت را منقبض میکند و...
و به بهترین نحو ممکن
زرشک! و شاید کشک !! را روی مردمک چشمانت مزه مزه میکند...
تو گویی با دیوار حرف میزنی...
و آنگاه بی خیالی..و...و...اتهامات توست...
واقعا چرا... ؟؟
"آیا میتوان گفت آداب و رسوم طبیعت دوم بشرند؟؟"
و آنگاه برای صدمین بار به قصور این من پی میبری..
وقتی عادت به قضاوت نداری...
دیگران از سر و کولت بالا میروند...
اما...
در عجبم انسانی که قضاوت نمیکند قضاوت میشود...
.
.
من اومانیستم...؟!
من زنده ام ...
حالمم خوبه...دستم رو میذارم پشت سرم...
پاهامو دراز میکنم روی میز...
و خیلی کارای دیگه بلدم...!
اتفاقا یک خودکار آبی هم روی میزه..
و یک دوربین عکاسی...
من مودبم فقط پاهامو دراز کردم...!
فقط میان دیوارهای زمان(زمانه!) لعنتی موندم...
ماضی بعید...ماضی استمراری...مضارع...مستقبل...!
کاش این حال ٬رقیبی نداشت...
تنها بود...گاهی اعتقادی به وجودش ندارم...
.
.
دیرزمانیست که اشیا برایم باشخصیت شده اند...
با شخصیت تر از انسان های با شخصیت...!
رفتارهای قراردادی..قراردادهای رفتاری...
تصمیم دارم زندگی کنم عینی تر...محسوس تر...
اما همانگونه که زندگی تحمیل میکند؟؟؟
یا...
یا با آنچه نمادهای و نمایه های ذهنیم برایم نگاشته اند....؟
گاهی مجبور میشوی قید هرچه تصمیم است بزنی...
تا...
تا زندگی خودش تصمیم بگیرد...
اما من هیچ وقت مجبور نمیشوم....
پ.ن: حالم خوبه...فقط چند روزیست که روحم لمس شده...!
پ.ن: توجه! هیچکدام از اشیای بکار رفته در بالا حقیقی نیستند!
دیدی حالا...!
خود تو(مخاطب)هم٬ در مورد من(نگارنده)
چه ساده به قضاوت نشستی..؟! و من هم.
راست تر نوشت: باور کن متن بالا سرسوزنی از حس و حال نگارنده نیست...
و حتی شاید نقطه مقابلش باشد...
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۸۷/۰۶/۰۹ ساعت 1:11 توسط ماندالا
|