بارون میاد جرجر.....

صبحه...آره...
خروس خوانه...و
و بغض قورت نداده ای که صدایم کرد...
خواب یک کیک رو میدیدم با روبانهای صورتی...
صورت تو بود و من...
و اشکهای رسیده ای که افتادند روی گونه هام...
توو خاله بازی همیشه مامان میشدی...
و من بچه...
حالا هم کوتاه نیامدی...
انصافا دستپخت خوبی هم داشتی...
چی بود اسمش..؟! سبزی پلو؟
نه...سیب پلو...؟!
آره خودشه...
چی میریختی توش که اینقدر خوش مزه میشد..؟!
سیبهای خوردشده قهوه ای رنگ با آب...؟!
الکی میخوردیم...! ولی راسراستکی طعم داشت...!
و تو...
و...
.
.
می دانم که زندگی٬ هرروز عاشقانه هایش را
تکرار میکند...
می دانم هستی و بهتر از من می مانی...
اما باور کن گرچه زیباست اما سهل نیست بر مامان خاله بازی های کودکی ام
لباس عروس بپوشانم...
باشد...باکی نیست...
بارون میاد جر جر...
پشت خونه هاجر...
هاجر عروسی کرده...
.
.
و چشمانی که پس از مدتها خیسی اشک را تجربه کردند
و...
و احساسی که توی خوابم جا ماند...
پ.ن: برای ...نازنینم که گهگاهی ازینجا رد می شود...
با بهترین آرزوها.....
پ.ن: این پست یک روزه است. و شاید کمتر...!
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۸۷/۰۶/۰۱ ساعت 20:34 توسط ماندالا