پندارگونه ای از من...!
بی تردید٬ خواهم زیست...
با تمام صورت بندی ها
و صدای مامان: دستت رو از زیر چونه ات بردار!
بی تردید٬ ادامه میدهم
با تمام اضداد...
بی تردید٬راه میروم...
با تمام کجی ها
بی تردید٬ میچرخم...
با تمام شهودها
بی تردید٬ می شکافم...
با تمام نمادها
بی تردید٬ میدوم...
با تمام بی کرانگی ها
بی تردید٬ میرقصم...
با تمام بی نوایی ها
بی تردید٬ میشکنم...
با تمام انسانگونه ها
بی تردید٬ برمیخیزم...
با تمام محکومیت ها
بی تردید٬ ادامه میدهم ..
با تمام خودآگاهی ها
بی تردید٬ می ایستم...
با تمام کنش ها
بی تردید٬ میگریم...
با تمام سپیدی ها
بی تردید٬ میخندم...
با تمام تلخی ها
بی تردید٬ می مانم...
با تمام پوچی ها
بی تردید٬ میمیرم...
با تمام هدف ها
بی تردید...
بی ترد..
بی تر..
بی ت..
بی..
ب..
.
.
بی ترید٬ غرق میشوم
با تمام.........؟
باور کن من بیگناه بودم ...!
در پی هیچ چیز نبودم...
تنها آمده بودم به دنبال آنچه از آن من است...
باور کن...!
پ.ن:دستت رو از زیر چونه ات بردار!
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۸۷/۰۶/۰۱ ساعت 1:49 توسط ماندالا
|