من بر وزن انفعال...!

من میگم...
من اینطور فکر میکنم...
من عادت ندارم...
من نمیخوام...
به نظر من...
از نظر من....
.
.
.
من اینم...
من گفتم که...
همین که من میگم...
این حس منه....
روش من همینه...
من...
من........
من...من...و...
اصلا به ما شدن فکر نکن....!
آخه من...
باور کن که من....
هی من! اندیشه هایت را جمع کن....و...
گورت را گم کن....
برو به همان آرمان شهری که من ها می زیند....
و مثل ما فکر نمی کنند...
و منیت را خوب هجی میکنند...
خب مگر من ها مثل من فکر میکنند؟!
...
باور کن مترو شلوغ بود...
که جایم را به آن پیرزن تکیده دادم...
خب بیچاره استخوان درد داشت...
وگر نه من که...
نه بابا این گونه نبود که...برق ها ضعیف بودند...
اندیشه هایت را جمع کن و زودتر...
برو و با من ها خوش باش...
من ها که همدیگر را درک نمیکنند...
فقط یک من است...
اصلا می دانی تو درک درستی از منیت نداری...
هرچند منیت از سر و رویت می بارد....
من که قابل تکرار نیست...هست؟
همگانی نیست...هست؟
راستش نمیدانم سخن من ها چیست..؟
سخن ما چیست...؟
بی خیال...داشتم میگفتم از مترو...!
مترو و...
و انفجار...
انتقال
انقباض...
انبساط...
ارتحال...
احتراق...
ارتباط...
اختراع...
اشتغال...
اشتعال...
اضطراب...
اضطرار
انکثار...
افتعال...و...
استحال...
و انفعال...
مترو بر وزن افتعال...
انفعال.....!
انفعال...........
من...!
و بوی صدایی نخراشیده ..!
وه که چه همزادپنداری میکند با کله ام...!
"سبزی خوردن٬قورمه٬کوکو٬اسفناج..."
ساعت ۳ بعدازظهر است...!
و....
و هنوز....
پ.ن: به آینه گر نرسیدی نقاب را دریاب...!
پ.ن: شالوده شکنی کردم؟!
باور کن اون بالا هیچ دالی نیست که دنبال مدلول بگردی...!
اینبار هم به دیده اغماض بنگر...
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۷/۰۵/۲۱ ساعت 22:11 توسط ماندالا
|