خدایا..........از یادت رفته ام...فراموشم کرده ای؟............در دنیایی که شاید روزی کودکانش هم لب به دروغ بگشایند،رهایم کرده ای..؟ دیشب خاطراتم را به آب میگفتم...می شنیدی...؟چشمانم خسته بودند...شانه هایم در تردید...و لبهایم خاموش........در عجبم که چگونه شنید کلامم را....!  و با خود برد تمام یادهایم را......یادهای از یاد رفته ام.........جوانه های دردی که حالا ریشه بودند...آرزوهایی که در خاک بودند و حالا پوسیده...همه را یاد کردم.............................و حالا روزی دیگر است...روزی که احساسات ترک خورده ام، به ناامیدی نابی بدل شده....و روزهایی که با نگاهشان مهربانی کوچکی را تعارف میکنند....و دلخوشی کودکانه ای را برایم رقم میزنند.........
وقتی که کلمات هم به کمکت نیایند....آنگاه به بی کلامی خود می خندی....در حالیکه هنوز دلتنگی ات تازه است...شوقت جوان است....و نگاهت منتظر...........
خسته ام از خواست ها.............