بوی آینده...
چشمانم را می بندم و سرم را به دیواری که مدتی است
در پشتم ثابت و صامت ایستاده تکیه میدهم...
زمان چه بی طاقت است...
دیماه نیز کارش تمام است...
و فردا روزی دیگر خواهد آمد، چه باشم..چه نباشم..
آرام آرام نفس میکشم...
چند روزی ست که غم هایم هم از تپش افتاده اند...
خدایا میشنوی؟
هنوز حالم خوب است...نگرانم نباش..
همچنان به دنبال زمانم...
حال را گم کرده ام...
تند تند میدود...
حال را می گویم...
به گردش هم نمیرسم...
بار دیگر در خود فرود آمده ام...
نفسی عمیق میکشم...بی شباهت به آه نبود....
کمرم را صاف میکنم و دوباره چشمانم را میبندم..
صدای گرمای بخاری ... و سرمایی که بیرون بیداد میکند...
کتابهای روی زمین..
بویی ندارند.. نه بوی امروز را میدهند...و نه بوی فردا...
از زیر پلک هایم نور مهتابی را میبینم...و درد کمرم را حس میکنم..
زمان را گم کرده ام...
میخواهم فال حافظ بگیرم...نیت میکنم....
"دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد...
یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد.............
من ایستاده ام تا کنمش جان فدا چو شمع...
او خود گذر به ما چو نسیم سحر نکرد..."
گویی حافظ نیز به آشفتگی نیتم پی برده است..!
در پشتم ثابت و صامت ایستاده تکیه میدهم...
زمان چه بی طاقت است...
دیماه نیز کارش تمام است...
و فردا روزی دیگر خواهد آمد، چه باشم..چه نباشم..
آرام آرام نفس میکشم...
چند روزی ست که غم هایم هم از تپش افتاده اند...
خدایا میشنوی؟
هنوز حالم خوب است...نگرانم نباش..
همچنان به دنبال زمانم...
حال را گم کرده ام...
تند تند میدود...
حال را می گویم...
به گردش هم نمیرسم...
بار دیگر در خود فرود آمده ام...
نفسی عمیق میکشم...بی شباهت به آه نبود....
کمرم را صاف میکنم و دوباره چشمانم را میبندم..
صدای گرمای بخاری ... و سرمایی که بیرون بیداد میکند...
کتابهای روی زمین..
بویی ندارند.. نه بوی امروز را میدهند...و نه بوی فردا...
از زیر پلک هایم نور مهتابی را میبینم...و درد کمرم را حس میکنم..
زمان را گم کرده ام...
میخواهم فال حافظ بگیرم...نیت میکنم....
"دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد...
یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد.............
من ایستاده ام تا کنمش جان فدا چو شمع...
او خود گذر به ما چو نسیم سحر نکرد..."
گویی حافظ نیز به آشفتگی نیتم پی برده است..!

+ نوشته شده در شنبه ۱۳۸۶/۱۰/۲۹ ساعت 23:37 توسط ماندالا
|