مادر را خواب دیدم٬ میخندید...
پدر را خواب دیدم ٬ چشمهایش نه٬ با لب هایش میخندید...

من از دو فرشته جدا مانده ام...

فرشته های روی شانه هایم نیز دیگر کار نمی کنند...
و من هنوز تمام  اشتباهاتم را٬ تمام گناه هایم را گردن آنها می اندازم...

فرشته های روی شانه هایم دیگر کار نمی کنند...

من هیچ وقت تصمیم عاقلانه ای نگرفته ام٬ و تمام تصمیمات سخت دنیا را به تقدیر سپرده ام...

من از دو فرشته جدا مانده ام...