یک اعتراف عمیق!
مادر را خواب دیدم٬ میخندید...
پدر را خواب دیدم ٬ چشمهایش نه٬ با لب هایش میخندید...
من از دو فرشته جدا مانده ام...
فرشته های روی شانه هایم نیز دیگر کار نمی کنند...
و من هنوز تمام اشتباهاتم را٬ تمام گناه هایم را گردن آنها می اندازم...
فرشته های روی شانه هایم دیگر کار نمی کنند...
من هیچ وقت تصمیم عاقلانه ای نگرفته ام٬ و تمام تصمیمات سخت دنیا را به تقدیر سپرده ام...
من از دو فرشته جدا مانده ام...
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۹/۰۵/۲۴ ساعت 2:47 توسط ماندالا
|