هی بلاگفا جان! آمده ام تنها بگویم که تو را از یاد نبرده ام و کماکان میدوستمت..
.هرچند هنوز عادت نکرده ام با کیبورد اینجا فارسی تایپ کنم و در حین تایپ کردن کلمات از ذهنم فرار می کنند و گاهی پشیمان میشوند از آمدن...
کیبوردهای اینجا با دستهایم یکی نیستند البته ابدا منظورم این نیست که دست و زبانم یکی نیستند... فقط کیبوردهای اینجا همکاران خوبی نیستند انگار...
هرچند اینجا سردتر از آن است که پیشتر فکر می کردم و به اندازه تمام عمر برف دیده ام این روزها...
اما اینجا نه تنها کسی ٬ کسی را ازگذشته از یاد نمی برد بلکه خیلی هم به یاد می آورد...
حتی زمانیکه با کیسه نایلونی محتوی خریدهایت زیر برف و روی برف راه میروی و مراقبی که تخم مرغ های ۲ یورویی سقوط نکنند و انگشتهای داخل دستکشها که دور کیسه گره خورده اند از هم باز نشوند وکیسه اسفناج و نان پخش سفیدی زمین نشوند.. و همزمان نگاه می کنی به حباب آرزوهایت که یخ نزند که شاید بفهمی که چه شد و چه خواهد شد...؟و
و سعی میکنی که همه را با یک بالن جدید یخ زده عوض کنی٬ از همانها که همین امروز بالای سر آقای "نویزی" کاراکتر اصلی استوری بورد کشیدی و پیروزمندانه تحویل استاد دادی...!
و جای همه ی اینها را به یک "وووووو " دهی تا شاید خوشحال به خانه برسی و به واقعیت آدم ها و راستی و نادرستی شان کاری نداشته باشی و قول بدهی که تا خانه فقط به بوی زرشک و زعفران فکر کنی و...
تا جایی که باید کلید بیندازی و حواست جمع باشد که آرام قفل دستهایت را باز کنی و سنگینی کیسه را ناگهان روی زمین نگذاری...
و وقتی در را باز می کنی حس کنی که اینبار فقط باید بنویسی
از آدمهای وانموده تا مبادا کینه روی دلت را بگیرد و سیاه شوی و بخواهی سرفه کنی و...
تصمیم میگیری بنویسی اما...
اما قبلش انگار باید با تخم مرغ های پیش شکسته(!) املت درست کنی و بعد شروع کنی به روزمره نویسی ٬برای اولین بار و شاید آخرین بار...!
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸۸/۱۱/۰۸ ساعت 0:45 توسط ماندالا
|