راستی دردت چیست؟ ای کاش درد خودت بود آنگاه شاید با وجودت آمیخته میشد و تو بهتر تحملش میکردی.دردت زن چادری کنار مترو است.؟که ساعت ها در زیر آفتاب که گاهی بی رحمانه می تابد می نشیند تا شاید کسی نگاهی بر او بیندازد...اما نه از روی ترحم بلکه نگاهی عمیق و عظیم...شاید کسی چیزی از او بخرد...بیسکویت ها و آدامس های مانده و آفتاب خورده ای که آنها را روی کارتن ها یی کهنه می چیند و در زیر آفتاب ساعت ها مینشیند و ناامیدانه به اطراف نگاه میکند...گویی انتظار هیچگونه کمکی ندارد. در چشمانش نور تنهایی و غرور موج میزند.... چادری مشکی بر سر دارد...و روز دیگر تو می بینی که چادرش دیگر مشکی نیست بلکه از شدت آفتاب قهوه ای شده و شاید روزی سفید شود! و در عوض بر روی پل هوایی زنی چادری کهنه بر سر کشیده... چشمانش دیده نمی شوند...!کاسه ای در مقابلش روی زمین...و مردمی که در کاسه اش پول می ریزند...تا هم صدقه ای داده باشند و هم خود را از هفتاد قضا و بلا در طول روز دور نمایند!شاید او هم غرور دارد!!اما غرورش را در زیر چادرش مخفی کرده! در این دنیای پر از شهوت و خودخواهی و خود ستایی...گاه پیر مردی را می بینی که با ماشین قراضه ای در اوج گرمای ظهر به انتظار می ایستد..شصت ـ هفتاد سال بیشتر ندارد! زیر چتر آفتاب عرق می ریزد تا ظرفیت ماشینش تکمیل شود و در یک مسیر بتواند ۶۰۰ـ۷۰۰ تومانی به جیب بزند تا زن و فرزندانش که نه بلکه نوه هایش!بهتر زندگی کنند...یا فقط زندگی کنند! در مقابل در همین زمان و در همین ساعت مردی را می بینی که با فلان مدل ماشین در خیابان پرسه می زند و به دنبال شهوت در پی راهی برای خرج کردن پول های باد آورده اش میگردد!!!خانواده ای را میشناسی که دخترشان به خاطر نداشتن کرایه ماشین و هزینه کتاب و...ترک تحصیل میکند... و درعوض دختری را می بینی که تنها خرج لوازم آرایش او در ماه که چه عرض کنم در سال سر به فلک می کشد!و از زمین و زمان می نالد و هوای رفتن در سر دارد!................ زن جلوی مترو امروز چتری کهنه بالای سرش دارد...امروز از شدت آفتاب سیاه تر شده...کارش از سرخی با سیلی گذشته است!و تو هر وقت او را می بینی از وجودت در این دنیا شرمنده میشوی..شهردار ـ نماینده مجلس ـ شورای شهر و هزاران روشن فکر مآب به چه دردی میخورند!!؟؟ هزاران طنز سیاسی و اجتماعی و اقتصادی و ...چه فایده ای دارد؟! هنرمند بودن تو چه سودی دارد؟؟!!موسیقی چه اثری دارد؟! افسوس که هیچ کس نمیداند..ای کاش شکافی در آسمان ایجاد میشد تا صدای مظلومان به گوش خدا میرسید...و تو همچون انسان های کبک صفت سرت را زیر برف بی اعتنایی پنهان مکن... این درد من نیست...درد من ها ست...درد جامعه توست...تو ای انسان اگر بی دردی گوشه ای از این درد را به دوش بکش تا آنهایی که زیر بار درد له میشوند قامت راست کنند....اما امیدوارم...چون میدانم انسان هایی هستند که می دانند خدایی هست...میدانم هنوز انسان هایی هستند که برای دیدن از خویشتن چشم بر گرفته اند...به امید روزی که او بیاید..