مادرم میگفت: چه باحوصله ای پدرم میگفت: چه حوصله ای خواهرم میگفت: چه حوصله ای داری تو برادرم میگفت: عجب حوصله ای
حالا...
من ماندم و حوصله ی انگشتانم که سر رفت!
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۸/۰۵/۲۶ ساعت 21:43 توسط ماندالا
|
نه سر فرازی های بسیار می خواهم و نه گنجینه های بزرگ...اما بی نامی نیکو و گنجینه ای کوچک نیز آسوده نتوان خفت...ای انسان های والاتر انسان والا تری در کار نیست.ما همه برابریم.انسان انسان است.در برابر خدا ما همه برابریم...(زرتشت)