انگار خورشید مُرده...
کی خورشید رو خورده؟

.
.


و من ناامیدی نابی را نفس میکشم و
دلخوشی های کودکانه ای را تعارف میکنم
و خودکارهایم را با همه ی ادعا پنهان کرده ام
تا شاید محکم تر از دیروز به دیوارهای خانه لبخند بزنم...




.
.


دیشب هم شبِ سیاه خوابهای سفید می دید
و من با خاطره خورشید به خواب رفتم...
امروز اما...