تلاقی نگاه
سرمای انتظار
لب های حیران
سایه های محال...
.
.
تو از واقعیت ترسیدی و من بیشتر
اما چه جسورانه روبروی واقعیت درگوشی حرف میزدیم٬

هرچند بدون تو ثانیه ها نمیگذرند و من بی حوصله می شوم اما هیچ فهمیده ای ثانیه ها در حضورمان جرئت حضور  نداشتند؟


نوشتن هم مانند حرف زدن است برای آدمی مثل من که حرف زدن را نیاموخته...
تو بهتر از من حرف زدن را بلدی ٬
شایدم من گوش بهتری برایت بوده ام
هرچند گوش هایت به سبکی گوش های من می رسد
و چشمانت هم عمق چشمان من است...

چشمهایم میسوزند٬ واقعیت است دیگر...
خوشبختی با واقعیت کنار می آید 
و عشق با حقیقت...
هرچند واقعیت چنان هم تلخ نبود...

کاش خدایت با خدای من یکی بود...!
اما آیا تمام دانش خدایان قابل مقایسه است با یک لحظه عشق؟!

هرچند من و تو بر آنچه گذشت مشتاق بودیم اما...
اما واقعیت تاب نیاورد...!

خاطراتم را به باد مده
خوابهایم را تعبیر مکن
شهرها تاریکند
احساس را رنگ می کنند
دیوانگان را به حاشیه می کشند
و شاید روزی با جنون عاقلان روشن شوند







 دیروز دومین لاک پشتم هم مُرد...
باور می کنی؟!