geist zeit
دیشب روحم را دیدم...
باور می کنی؟
بالای سرم ٬
ایستاده بود و آب می خورد...
آهسته به سراغم آمد٬...
بالای سرم ایستاد
لیوان آب را سر می کشید...
میگفت فشارم افتاده٬
حیف...
حیف تاکنون نفهمیده بودم روحها هم فشار دارند..
فهمیدم لیوانِ توی دستش آب و قند است...
می گفت فشارم افتاده...
صبح که بیدار شدم دیدم دیر شده
روح بیچاره ام از فشارِ ِ زیاد مرده بود...
اما چرا میگفت:فشارم افتاده؟!
دیگر مرده بود...
انگار سکته کرده بود
.
.
صبح بود که بالای سرش رسیدم
انگار دیروز شده بود!
رنگم مثل گچ بود...
دیر شده بود
روحم مرده بود...
ظهر به خاک سپردمش
حالا دیگر فقط جسمم...
بی روح...
روحم زیر خاک رفت...
سرد شد
تعجب میکنم از خاک ٬
کارش به جایی رسیده که روح میپوساند...
به سالِ۱۳۸۶ تحریر شد.
پ.ن: هرچه آب قند می خورم بالا نمی آید!
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸۸/۰۲/۲۴ ساعت 18:33 توسط ماندالا
|