پایین که آمدیم٬ پدر چند ثانیه ایستاد
بلافاصله برگشت و به مادر نگاه کرد و
مادر با صدای لرزان پرسید: پس ماشین کو؟!
و من نگاه کردم به انعکاس ِ نور روی عینک پدر که چشمهایش را نگرانتر کرده بود...
و یادم آمد که "داوود آزاد" در ضبط ماشین میخواند:
حق حق زنم...هو هو کنم...

سراسیمه کوچه های اطراف را نگاه کردیم
اما صدایی از "نستاری" نبود...!
راست٬ چپ٬ بالا٬ پایین...صدایی نبود...
و ما اکنون پیاده بودیم

نمیدانم چرا "داد و بیداد" نکردیم؟!
(آآآی مردم...آآآی دزد...آآی دزد...)
شاید چون شب از نیمه گذشته بود و آنشب تنها "نوا"میشنیدیم...! و یا شاید...

و "آزاد" همچنان می خواند: هوو مدد یا پیر مدد...
دقیقه ای نکشید که در راه بودیم ٬
برای آگاه کردنِ مقاماتِ آگاهی...!
و من فکر می کردم که اکنون آقای دزد چطور با
پنج ضربی٬ ر ِنگ گرفته و جاده را فراموش می کند...
و ما چطور فراموش می کنیم ٬آنشب را که نوا گوش میکردیم....!