من یک صندلی نیستم!
این روزها٬ ناخنهایم را زده ام و ساز می زنم...
بیات ترک٬ ابوعطا...پشت بندش "ای کبوتر" ِ
"حسام السلطنه" را با شعر "بهار" فریاد میزنم...
ای کبوتر از آشیان کرانه کردی
بی سبب چرا ترک آشیانه کردی...
زین مکان که با...
تو هم مثل دیگران فهمیدی که یک فهمیده ام!
و جمله ای که از آن متنفرم: تو فهمیده ای!
می دانی٬ سخت است فهمیده بودن٬ چون وقتی بفهمند تو یک فهمیده ای! آنگاه نمیخواهند تو را بفهمند...
شک ندارم برای همه ی صندلی ها شعر میگویی٬
حتی باور کرده ام شعر گفتن تنها تکنیک است!
من اما٬ تکنیکش را بلد نیستم و تنها میتوانم برای صندلی که مادر رویش مینشیند شعر بگویم و شاید برای صندلی خانه هنرمندان که رو به غروب نشسته...
می دانی توقع زیادی نبود اگر میداشتم٬ و میگفتم به احترام ِ چهار ماه و حرمت ِ مشمای انجیری که هنوز تووی کیفم است و مهر و جانمازی که همیشه همراهم است ٬ ماهی سکوت کن و بایست...لحظه ای قیام کن٬
اما نگفتم ٬می دانی چرا؟
آخر من یک فهمیده ام!
اما من به احترام غرورم که آن روز یک لحظه در مقابلت روی زمین گذاشتمش٬ ۴ شب است تووی سالن روی زمین می خوابم...
نمی دانم اما شاید رسم دوستی بودکه تو هم چند ماه نه٬
چند صباحی می ایستادی به احترام زمانی که گذشت...
و بعد...
و همچنان می خوانم...
بدگمان گشتم بر تو باری
بی وفا نبودی به یاری...
در کف ِ...
و صدای مادر: از "پریسا "و "قمر" هم بهتر می خوانی!
خواننده هم که شده ای!
شُکر...آمین.
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۸/۰۲/۲۰ ساعت 19:18 توسط ماندالا
|