انگار نه انگار...
برخ ۱۰ رفت و ۱۱ آمد....
دستهایم خواب میروند...
و انگشتهای بلندم بی حوصله اند...
دعا میکنم به خدایی که ۱۶سال است چشم گذاشته...
و من٬ خسته از دویدنها٬ کفر میگویم...
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸۷/۱۱/۱۷ ساعت 17:15 توسط ماندالا
|