اگر لحظه ای در چشمی تعمق کنی ..دیگر نمیبینی بلکه میابی.اما امروز دیگر یافتنی نمی بینی! بلکه فقط نگاه می بینی آن هم نگاهی کوچک!  و چرا و چرا با تمام ارزش وجودیت و رنج وجودت پنهان می مانی! و اگر چشمی هم باشد دیگر تو را نمی بیند..آه اگر روزی باشد که چرایی به همراه پاسخش هرچند ناتمام نداری...شکایت گناه است! اما چرا؟  گناهکار می بینی..اما شکوه نمی بینی! بیا دیگر روز تمام شد و همه جا تاریک است... تا وقتی که هنوز تک تک اجزایم در تاریکی فرو نرفته آمده باش... و تا زمانیکه دیدن ها تمام شود آمده باش...دانستن و نتوانستن از توانستن و نگفتن بسی بدتر است و رنجش زیانبارترین زهر...جامی ست که ای کاش بشکند و تمام شود...پس بیا و آن را بشکن که روشنایی روز رو به پایان است....