+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۷/۱۰/۲۹ ساعت 23:32 توسط ماندالا
|
. . . . . . . آنزمان که یعقوب با فرشته کشتی می گرفت٬ "گوگن" پای دیوار بدویان مشغول موعظه بود... و هنوز نمی دانست که در طلا و کثافت غرقیم... که اگر می دانست ٬هاله های قدسی را با زوزه ی گرگها همقطار می کرد...
زودگذر نیست٬ ماندنی است... دیگر لازم نیست آگاهانه "مونش" شویم و از سر تفنن جیغ بکشیم...!
حالا میتوان واقعا "نولده" شد و به هرچه بوده و هست دهن کجی کرد...
و همچون "بکمان" عزیمت را در یک مستطیل چاپاند ... و یا همچون "مودلیانی" زبان به دهان گرفت و سکوت مرگبار را در لبهای دوخته ی خانم رزا داگلی بهترین حاضر جوابی دنیا دانست... حالا میشود "دوناتللو"ی کله کدو را را در میان وحوش فهمید و یا قالی ایران را تنهاترین منجی دانست....
می دانی تقصیر من و تو نیست.... ایسمها طبیعت گریزند و بی رحم... آنزمان که دنیاییان در طول هم بودند٬من و تو نبودیم وحالا که در عرض همیم در کنار هم نیستیم .. عمرها کوتاه اند...
اینجا دیگر مال توده مردم نیست... سر در نمی آورم...؟
خلق و فهم هردو تخصصی شده اند... فاصله زیاد است آری...زیاد... اینجا همه چیز چندین بعد دارد... هرکه چشم داردکه نمیتواند بفهمد...! فهمیدن٬پدر سوختگی میخواهد و قوه روشنفکری...!
لاقل آزاده باشیم" ؟! کاش میشد... . . . . . . .
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸۷/۱۰/۱۸ ساعت 18:15 توسط ماندالا
|
امشب یک دقیقه بیشتر می خوابم تا شاید بربخورد به زمستان... که اینگونه آوار شد بر انتهای پائیز...
پ.ن:به یاد کودکی ام...
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۷/۱۰/۰۲ ساعت 1:11 توسط ماندالا
|
نه سر فرازی های بسیار می خواهم و نه گنجینه های بزرگ...اما بی نامی نیکو و گنجینه ای کوچک نیز آسوده نتوان خفت...ای انسان های والاتر انسان والا تری در کار نیست.ما همه برابریم.انسان انسان است.در برابر خدا ما همه برابریم...(زرتشت)