کسی چه میداند...؟!


فرم گرایی مدرن...
حس درونی...و شاید بیرونی...
استواری حس و..
چه سود ازین استواری احساس و عدم فرسایش..؟
چه سود...
وقتی دیده نمی شود..
انعکاس درونیات در بیرونیات...

دیگر مهم نیست که شهرها ظهور میکنند..
مردم میرویند...
اندیشه ها تکه تکه میشوند..
مرزها متکدی می شوند..
خورشید ساییده میشود...
کودکان پوزخند میزنند..
قیچی ها دروغ میگویند..و...
.
.
و رنگها متولد میشوند..
مهم نیست...
مهم این است که:
من٬تو و او شاهدیم...و
و حتی فرشته های روی شانه هایمان نیز
بی تفاوت و چه ملیحانه میخندند...
آری میخندند....!

باشد..بر فراز آسمان ها گام مینهم تا باران ببارد...
بر زمین می ایستم تا...
تا کشتزارها  برویند و چمنزارها سرشار شوند...
و با آوایی تندرگون زندگی را بر می انگیزانم...
کسی چه میداند شاید همچون"اینانا" و "ساراسواتی"
هم پیمانی بیابم...
و با جانورانی پرقدرت هم سو شوم...
کسی چه میداند...؟!
فعلا در سایه درخت زندگی ایستاده ام و
همچنان هستم...


پ.ن:مهم نیست٬کودکانه هایت از سوز واقعیت ترک بردارند...!
مهم همین نفس است که میکشی...!

سراب ثانیه ها و سکوت لحظات را دریاب...
اینقدر ناسپاس نباش...!

پی ترنوشت: "ممکن است به خاطر نیاوری
ولی بگذار به تو بگویم٬
زمانی در آینده٬ کسی
به ما خواهد اندیشید..."
و کسی خواهد آمد...
 آن روز پلشتی ذهنهامان
به معصومیت رویاگونه ای بدل میشود که...



پایین تر نوشت: ...خدا رو چه دیدی...؟!
اصلا دیدی؟!










ضروری نوشت:باباجان چند بار بگم..چه قدر تکرار کنم...؟!
این من(اول شخص)٬من نوعی است...نه فقط منه بیچاره!
همین....







من بر وزن انفعال...!



من میگم...
من اینطور فکر میکنم...
من عادت ندارم...
من نمیخوام...
به نظر من...
از نظر من....
.
.
.
من اینم...
من گفتم که...
همین که من میگم...
این حس منه....
روش من همینه...
من...
من........
من...من...و...
اصلا به ما شدن فکر نکن....!
آخه من...
باور کن که من....
هی من! اندیشه هایت را جمع کن....و...
گورت را گم کن....
برو به همان آرمان شهری که من ها می زیند....
و مثل ما فکر نمی کنند...
و منیت را خوب هجی میکنند...
خب مگر من ها مثل من فکر میکنند؟!
...
باور کن مترو شلوغ بود...
که جایم را به آن پیرزن تکیده دادم...
خب بیچاره استخوان درد داشت...
وگر نه من که...
نه بابا این گونه نبود که...برق ها ضعیف بودند...
اندیشه هایت را جمع کن و زودتر...
برو و با من ها خوش باش...
من ها که همدیگر را درک نمیکنند...
فقط یک من است...
اصلا می دانی تو درک درستی از منیت نداری...
هرچند منیت از سر و رویت می بارد....
من که قابل تکرار نیست...هست؟
همگانی نیست...هست؟
راستش نمیدانم سخن من ها چیست..؟
سخن ما چیست...؟
بی خیال...داشتم میگفتم از مترو...!
مترو و...
و انفجار...
انتقال
 انقباض...
انبساط...
ارتحال...
احتراق...
ارتباط...
اختراع...
اشتغال...
اشتعال...
اضطراب...
اضطرار
انکثار...
افتعال...و...
استحال...
و انفعال...
مترو بر وزن افتعال...
انفعال.....!
انفعال...........

من...!

و بوی صدایی نخراشیده ..!
وه که چه همزادپنداری میکند با کله ام...!
"سبزی خوردن٬قورمه٬کوکو٬اسفناج..."
 ساعت ۳ بعدازظهر است...!
و....
و هنوز....




پ.ن: به آینه گر نرسیدی نقاب را دریاب...!

پ.ن: شالوده شکنی کردم؟!


باور کن اون بالا هیچ دالی نیست که دنبال مدلول بگردی...!
اینبار هم به دیده اغماض بنگر...


بدون شرح بازگشتم...!



 


هی تو...!
آره با توام...
می فهمی چه میکنی...؟!
چه میگویی؟؟
بی مقدمه می آیی...
بی هدف می مانی...
و بدون شرح باز میگردی...؟!
هستی و نیستی را با هم درآمیخته ای...
چه خبرت است..؟!
.
.
. حق داری...
اگر دشنام گویی...
وگرنفرین...
هیچ نگویم...
هیچ...
.
.
.

می دانی چاره ای ندارم...
چاره ای نداشتم...
در ایهامی غلیظ گیر افتاده ام...!
خودم را کنکاش میکنم...
نمایشی از ایهام...
انتزاعی از واقعیت...
و...

و تجریدی از برون....

چشمانم را باز وبسته می کنم...
کوه که نمی کنی...!
بی هیچ اندیشه ای....
دوست دارم بخوابم...
اما...
خوابیدن سخت است ...
و بیداری سخت تر...
از کوه کندن هم سخت تر..!
و...
و برقی که ناگهان قطع شد...
و صدایی که گفت: لعنت بر این...
و ذهنی که فریاد زد....چراااااا؟

این روزها به جز خاموشی وجودم هیچ آرزویی ندارم...
وقتی نوشته هایت هم خاموش شوند...
آنگاه شاید٬
کاش ها و شایدهایی که به امید سبزشدن کاشته بودی...
در سرزمینی بی وجود سبز شوند...
و  خزعبلاتی که می بافتی...
و بر  بیگانگی کاغذ می نشاندی ...
در نیستی و عدم ثبت شوند..............


پ.ن: خامه بر کاغذ بی رنگ منه...!

پ.ن:کاش میشد در هستی٬نیستی را تجربه کرد....



 


پی تر نوشت: نمایشی از واژگانی مبهم در قالبی نه چندان غریبه با هدف بیگانه سازی و....
و....
در سرای فرهنگ ارسباران برپا کرده ام...
هنوز هست..!
تا ۱۵ مرداد .......




ادامه نوشته