شبیه هیچ...
آنشب خورشید نور نداشت
و شب سیاه٬ از بخت سیاهش ماه را هم ندید
و من به زمین آمدم.......
آنشب بیش از هر زمانی به خدا شبیه بودم
و بار دیگر روان کیهانی ام در گستره شب پهن بود...
گذشت و گذشت..............
تا به امشب
که می ترسم از آن شبی که خورشید نور داشته باشد...
و شب ماه را ببیند...
و من در حالیکه شبیه هیچ شده ام به سرای خاک بپیوندم...
می ترسم...
در حضور شما دوستان سوگند یاد میکنم! تمامی این وبلاگ٬ هذیان ها و ناله های روان آشفته خودم است....امضا:ماندالا.
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۸۶/۰۹/۱۳ ساعت 0:51 توسط ماندالا
|