آمار




 آمپول ٬دکسامتازون
سفالکسین هر ۶ ساعت
ایبوپروفن هر ۸ ساعت
مترونیدازول هر ۷ ساعت...
.
.

میشه تووی تاکسی٬
از پشت عینک گریه کرد
طوری که کسی نفهمه...!



پ.ن: غم هر بوده و نابوده تا چند...
        حکایت گفتن بیهوده تا چند...




+ نوشته شده در سه شنبه 1388/02/29ساعت 21:11 توسط ماندالا |




دیشب  روحم را دیدم...
باور می کنی؟
بالای سرم ٬
ایستاده بود و آب می خورد...
آهسته به سراغم آمد٬... 
بالای سرم ایستاد
لیوان آب را سر می کشید...
میگفت فشارم افتاده٬
حیف...
حیف تاکنون نفهمیده بودم روحها هم فشار دارند..
فهمیدم لیوانِ توی دستش آب و قند است...
می گفت فشارم افتاده...
صبح که بیدار شدم دیدم دیر شده
روح بیچاره ام از فشارِ ِ زیاد مرده بود...
اما چرا میگفت:فشارم افتاده؟! 

دیگر مرده بود...
انگار سکته کرده بود
.
.
صبح بود که بالای سرش رسیدم
انگار دیروز شده بود!
رنگم مثل گچ بود... 
دیر شده بود
روحم مرده بود...
ظهر به خاک سپردمش
حالا دیگر فقط جسمم...
بی روح...
روحم زیر خاک رفت...
سرد شد
تعجب میکنم از خاک ٬
کارش به جایی رسیده که روح میپوساند...




به سالِ۱۳۸۶ تحریر شد.



پ.ن: هرچه آب قند می خورم بالا نمی آید!


+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/02/24ساعت 18:33 توسط ماندالا |





پایین که آمدیم٬ پدر چند ثانیه ایستاد
بلافاصله برگشت و به مادر نگاه کرد و
مادر با صدای لرزان پرسید: پس ماشین کو؟!
و من نگاه کردم به انعکاس ِ نور روی عینک پدر که چشمهایش را نگرانتر کرده بود...
و یادم آمد که "داوود آزاد" در ضبط ماشین میخواند:
حق حق زنم...هو هو کنم...

سراسیمه کوچه های اطراف را نگاه کردیم
اما صدایی از "نستاری" نبود...!
راست٬ چپ٬ بالا٬ پایین...صدایی نبود...
و ما اکنون پیاده بودیم

نمیدانم چرا "داد و بیداد" نکردیم؟!
(آآآی مردم...آآآی دزد...آآی دزد...)
شاید چون شب از نیمه گذشته بود و آنشب تنها "نوا"میشنیدیم...! و یا شاید...

و "آزاد" همچنان می خواند: هوو مدد یا پیر مدد...
دقیقه ای نکشید که در راه بودیم ٬
برای آگاه کردنِ مقاماتِ آگاهی...!
و من فکر می کردم که اکنون آقای دزد چطور با
پنج ضربی٬ ر ِنگ گرفته و جاده را فراموش می کند...
و ما چطور فراموش می کنیم ٬آنشب را که نوا گوش میکردیم....!





+ نوشته شده در دوشنبه 1388/02/21ساعت 22:17 توسط ماندالا |






این روزها٬ ناخنهایم را زده ام و ساز می زنم...
بیات ترک٬ ابوعطا...پشت بندش "ای کبوتر" ِ 
"حسام السلطنه" را با شعر "بهار" فریاد میزنم...

ای کبوتر از آشیان کرانه کردی
بی سبب چرا ترک آشیانه کردی...
زین مکان که با...

تو هم مثل دیگران فهمیدی که یک فهمیده ام!
و جمله ای که از آن متنفرم: تو فهمیده ای!
می دانی٬ سخت است فهمیده بودن٬ چون وقتی بفهمند تو یک فهمیده ای! آنگاه نمیخواهند تو را بفهمند...
شک ندارم برای همه ی صندلی ها شعر میگویی٬
حتی باور کرده ام شعر گفتن تنها تکنیک است!
من اما٬ تکنیکش را بلد نیستم و تنها میتوانم برای صندلی که مادر رویش مینشیند شعر بگویم و شاید برای صندلی خانه هنرمندان که رو به غروب نشسته...
می دانی توقع زیادی نبود اگر میداشتم٬ و میگفتم به احترام ِ چهار ماه و حرمت ِ  مشمای انجیری که هنوز تووی کیفم است و مهر و جانمازی که همیشه همراهم است ٬ ماهی سکوت کن و بایست...لحظه ای قیام کن٬
اما نگفتم ٬می دانی چرا؟
آخر من یک فهمیده ام!
اما من به احترام غرورم که آن روز یک لحظه در مقابلت روی زمین گذاشتمش٬ ۴ شب است تووی سالن روی زمین می خوابم...
نمی دانم اما شاید رسم دوستی بودکه تو هم چند ماه نه٬
چند صباحی می ایستادی به احترام زمانی که گذشت...
و بعد...

و همچنان می خوانم...
بدگمان گشتم بر تو باری
بی وفا نبودی به یاری...
در کف ِ...

و صدای مادر: از "پریسا "و "قمر" هم بهتر می خوانی!
 خواننده هم که شده ای!




  شُکر...آمین.

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/02/20ساعت 19:18 توسط ماندالا |















+ نوشته شده در دوشنبه 1388/02/14ساعت 22:9 توسط ماندالا |



       .          
   .       .
.                 .                
        .                  .
    .           .
            .           .
.                              .    
          .          .               .

و ....
          .                  .
      .       
                  .
                               .
       .               .
.               .                  .
            .           
                             .
                                           .




                  .
+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/02/10ساعت 2:16 توسط ماندالا |






گذری بر داشته ها...






نگاهی بر بوده ها...

 




و...






براستی ما تاریخ نداریم یا حافظه تاریخی؟!






+ نوشته شده در جمعه 1388/02/04ساعت 16:19 توسط ماندالا |