تبليغاتX
دایره

اینجا اتاق چهارگوش من است...!



همه چیز کو چکتر از آنی است که فکر میکنیم...
به زودی عادت می کنیم و کم کم باور می کنیم...
و من عادت میکنم به صندلی جدیدم  و حتی باور می کنم که نرمتر از صندلی های گذشته است!
و...




به زودی خواهم نوشت از تازه هایم...




+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/08/13ساعت 23:12 توسط ماندالا |


 



اینجا زمین سردتر است...

مادر ژاکت می بافد...

پدر دل باز می کند...

و تو که هااا میکنی انگشتهایم را...











 

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/08/05ساعت 1:47 توسط ماندالا |




میروم کمی دورتر از اینجا برای سواد آموزی...!

نگران چشمان پدرم ٬که بارانی است و
مادر...

خاک اگر عوض شود خدا هنوز هست
شاید حتی بیشتر...









ممنون از دوستان خوبم...


+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/07/22ساعت 18:10 توسط ماندالا |



!تقدیم به عکسی که خلق شد و به دنیا نیامد





با این همه سوال٬ جواب خدا رو کی میخواد بده؟!












پ.ن: می دانی دردناکترین لحظه زمانی است که بخواهی از یک مداد تراش خجالتی عکس بگیری٬ بعد از مقدمات و قاب بندی و تنظیم نوری که از روی تیغه ی تراش و ویزور میخورد توی چشمت و ...
درست زمانیکه میخواهی شاتر را بزنی 
اخطار خالی شدن باتری و خاموش...
اتفاق خاصی نمی افتد جز اینکه یک حسرت کوچک در دلت می ماند و یک صورت مادی تبدیل میشود به یک ذهنیت یا بهتر است بگویم شهود و تخیل عینیت پیدا نمیکند در نتیجه تصمیم میگیری با حرفهای "کالینگ وود" خودت را دلداری دهی و بگویی کار خوبی از آب در آمد فقط صورت مادی اثر را حذف کرده ام و هنر همان شهود است و تخیل...

این اتفاق کوچکی بود اما...

می دانی همه چیز و همه کس که مداد تراش نمی شود!





صورت مادی عکس را در آینده باز میگردانم و میگذارم.




+ نوشته شده در سه شنبه 1388/07/14ساعت 0:24 توسط ماندالا |



 

فریدون چو شد بر جهان کامگار

ندانست جز خویشتن شهـــــریار

برســم کیان تاج و تخـــت مــهی

 بیاراســت با کــاخ شاهنشـــهی

بروز خجــســته ســر مهـــر ماه

 بسر بر نهاد آن کــــــــیانی کلاه

زمانه بی اندوه گشــــــت از بدی

گرفــتــنــد هر کــس ره ایـــزدی

دل از داوری هــا بـــپرداختـنـــد

بآیین یکی جشن نو ساختــــــند

نشستند فرزانگان شـــــاد کـــام

گرفتند هر یک ز یاقوت جـــــام

میء روشن و چهرهء شـــاه نو

جهان نو ز داد و ســـــــرماه نو

بفرمود تا آتش افروخـــتــــــــند

همه عنبر و زعفران سوختـــند

پرستیدن مـــــهرگان دین اوست

تن آسانی و خوردن آیین اوست

اگر یاد گارســــت از او ماه مهر

بکوش و برنج ایچ منمای چهر

ورابد جهان ســــــالیان  پانصد

نیفگند یک روز بــــــــــنیاد بد





جشن مهرگان مبارک باد




+ نوشته شده در جمعه 1388/07/10ساعت 0:0 توسط ماندالا |






روزهایی است که نمیتوانم بنویسم چون خوبم!
 بین این روزها٬ روزهایی هم هستند که از بی اتفاقی و سکون هم میشود نوشت.

گاهی دلت میخواهد باور نکنی باورهایت را٬
ولی
گاهی
گذشت زمان٬ بی رحمانه صحه میگذارد بر آنها و تو چاره ای جز پذیرش نداری 

خوشخیالهایی که با مجموعه ی توهمات زندگی میکنند نه با واقعیات و نه حتی با احساسات...

زمان همیشه میزنه تووی ذوقت... 
سعی میکنم از هیچ چیزی تووی این دنیای کثیف بدم نیاد تا مبادا به سرم بیاد...!
حتی آدمهای وانموده...

گاهی چیزهایی که میشنوم و میبینم روی مخم گیر میکنند اما من هم کم کم عادت میکنم به احمقانه ترین قانون دنیا ...
عادت!








+ نوشته شده در یکشنبه 1388/07/05ساعت 0:50 توسط ماندالا |







"گفتند یافت می نشود جسته ایم ما
گفت آنک یافت می نشود آنم آرزوست
دی شیخ با چراغ گشت همی گرد شهر
از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست"



تکسوار سنتور هم رفت...





گوشهایم مدیون مضراب دستهای تست استاد...
روحت شاد و آزاد باد...








پ.ن:درفرصتی بهتر درباره استاد پرویز مشکاتیان خواهم نوشت    شاید برای سنگینی دِینی که بر گوش هایم سوار است... 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/07/01ساعت 1:37 توسط ماندالا |




                    راستی شماره پات چند بود؟
                    رد پاتو گُم کردم!














 

+ نوشته شده در جمعه 1388/06/27ساعت 14:9 توسط ماندالا |



امروز تلفن زیاد زنگ خورد
همه اشتباه گرفته بودند...!















پ.ن: اینجا همه اش شرح حال من نیست که
گاهی کلمات فقط شرح حال تصاویرند نه من.


+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/06/25ساعت 18:9 توسط ماندالا |




اینجا صفحه ی احساس من است .
فقط همین.
بی هیچ شرح و توضیحی.






+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/06/25ساعت 1:16 توسط ماندالا |







ساعتم از دیروز تا امروز روی 7 خوابیده!

به گمانم فردا ساعتِ 7 بود که 8 ساعت خلق میکردم با فاصله ی انگشتانم...

و هفتهای انگشتهایم را در هشتهای انگشتهایم چفت میکردم !

و تو نخواهی بود انگار...










 

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/06/22ساعت 16:19 توسط ماندالا |





پ.ن:خدا خواست...
خواستِ خداست...
اگر خدا بخواهد...
اگر خدا خواست...


 هنوز نمیدانم تو میخواهی یا من؟
یا هردو؟

امشب خواسته یا ناخواسته میخوانمت و میخواهمت...




+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/06/19ساعت 22:14 توسط ماندالا |




امروز همه چیز به همه چیز می آمد...
و من مثل هر روز باور کردم...
"واقعیت را نباید واقعی تر جلوه داد..."



و

"...و این دروغ محض است که کسی
مدعی شود واقعیت را واقعی تر ساخته است..."










+ نوشته شده در دوشنبه 1388/06/16ساعت 22:10 توسط ماندالا |



غروب بود

سوسکی را پیروزمندانه کُشتم!

شب شد...

صدایی نمی آمد

دلتنگ شدم

با احترام نگاهی به زیر دمپایی انداختم

و دیدم

لکه ای سیاه٬ که دیگر جیرجیر نمی کرد!











 

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/06/10ساعت 14:23 توسط ماندالا |












+ نوشته شده در سه شنبه 1388/06/10ساعت 1:32 توسط ماندالا |









+ نوشته شده در دوشنبه 1388/06/09ساعت 17:21 توسط ماندالا |



روی زمین مینشینم
بدون تکیه گاه
آینه ای روبرو
 نوا میزنم
و نگاه میکنم در آینه
به انگشت دوم روی دسته ساز
که چه مظلومانه بلندتر شده
و بی صبری دست راست روی سیم...

و فکر میکنم به سه ساعت بعد
که این دو از ضعف چگونه خواهند لرزید و بیچاره اند از ارتعاش!












پرده بگردان و بزن ساز نو
هین که رسید ار فلک آواز نو
تازه و خندان نشود گوش و هوش
تا زخرد در نرسد راز نو
برجه ساقی طرب آغاز کن
وز می کهنه بنه آغاز نو
چون نکنم ناز که پنهان و فاش
میرسدم خلعت و اعزاز نو
پر ِ همایی بگشا در وفا
بر سر عشاق به پرواز نو
بس کن کین گفت تو نسبت به عشق
جامه ی کهنه ست ز بزّاز نو

(مولانا)






+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/06/05ساعت 16:46 توسط ماندالا |


.
.
.



تند رفتم...
جا انداختم
تولد دایره بود
سه شنبه سوم شهریور هزارو سیصدوهشتادوهشت...











+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/06/05ساعت 0:47 توسط ماندالا |







طعم وانیل داشت

نشسته بودم
 دستهایم محو شدند زیر موها...
چشمهایم خوابیدند زیر پلکها
و بعد دیدم...
دیدم که بستنی میخورم 

طعم وانیل داشت


در آن خانه ی بزرگ بچگی ...
بقیه نداشت
یعنی داشت٬ اما یادم نمی آید
فقط میدانم که بستنی میخوردم

طعم وانیل داشت


زمستان بود و من خیس عرق بودم...
و دیدم که بستنی در سرما آب شد و روی پیراهنم چکید
و دستم بود که یقه ی پیراهنم را به زبانم نزدیک کرد...

طعم وانیل داشت


کابوس نبود
 ولی چرا مادر با لیوان آب بالای سرم آمد؟


پشت سرت را میدیدم
خودت بودی
انگار بستنی را تو خریده بودی که طعم وانیل داشت



و تا برگشتی٬ من پریدم از خواب...
















+ نوشته شده در یکشنبه 1388/06/01ساعت 23:28 توسط ماندالا |





مادرم میگفت: چه باحوصله ای
پدرم میگفت: چه حوصله ای
خواهرم میگفت: چه حوصله ای داری تو
برادرم میگفت: عجب حوصله ای

حالا... 

من ماندم و حوصله ی انگشتانم که سر رفت!












+ نوشته شده در دوشنبه 1388/05/26ساعت 21:43 توسط ماندالا |




                     جاخالی نده!











جات خالیه!

+ نوشته شده در شنبه 1388/05/24ساعت 2:19 توسط ماندالا |







شاید اگه آدما به جای هم بودند٬
همشون از یک راه میرفتند
اما...



اما نکته اینجاست که٬
 هیچ وقت
هیچ آدمی
 نمی تونه جای یک آدم دیگه باشه...
هیچوقت...


بنابراین اگر به جای تو بودم همان راهی را میرفتم که تو میروی و تو از همان راهی میرفتی که اگر به جای من بودی...!


همان بهتر که به جای هم نیستیم
وگرنه همه مان هم مسیر میشدیم...!















پ.ن: مفهوم حکیمانه ای بود !
نه؟!






+ نوشته شده در یکشنبه 1388/05/18ساعت 0:29 توسط ماندالا |





دیروز سیزدهم مرداد هزارو سیصدو هشتادوهشت بود
امروز چهاردهم مرداد هزارو سیصدوهشتادوهشت است
فردا پانزدهم مرداد هزاروسیصدوهشتادوهشت است
پس فردا شانزده...
.
.
 جلو جلو ورق میزنم
شاید زودتر برسم!













+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/05/14ساعت 2:25 توسط ماندالا |








کجایی؟
نکنه خوابت برده؟






+ نوشته شده در شنبه 1388/05/03ساعت 0:52 توسط ماندالا |










+ نوشته شده در شنبه 1388/04/06ساعت 16:23 توسط ماندالا |





دیروز زور میزدم ٬سفید ببینم سیاهی را

امروز دیگر ٬چشمهایم سفید شدند در انتظار سفیدی ها...


 








+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/04/04ساعت 13:50 توسط ماندالا |






انگار خورشید مُرده...
کی خورشید رو خورده؟

.
.


و من ناامیدی نابی را نفس میکشم و
دلخوشی های کودکانه ای را تعارف میکنم
و خودکارهایم را با همه ی ادعا پنهان کرده ام
تا شاید محکم تر از دیروز به دیوارهای خانه لبخند بزنم...




.
.


دیشب هم شبِ سیاه خوابهای سفید می دید
و من با خاطره خورشید به خواب رفتم...
امروز اما...








+ نوشته شده در یکشنبه 1388/03/31ساعت 23:8 توسط ماندالا |






باور کن ! من از مستطیل ِرادیکال ۲ میگفتم
که شنیدم :

جامعه سالم اشتراکی:
حکما
سربازان
و مردم عادی
جانمایه ای برای حکومت های تک محور و...

متاسفم جناب!
متاسفم که سااااالهاست دوره ی اسطوره
به پایان رسیده و اکنون میتوس به کار نمی آید

شک گرایی و پرسش؟
یا باور و یقین ؟

اتوپیا اینجاست جناب!
میگفتند هنر کذب است و هنرمند دروغگو است!
چه محاکات یکی دو پله از حقیقت دور است

دست بردار جناب!

شعر خیال است و بازنمایی خشونت و عشق ورزی
گرچه مردم دوست دارند خیال کنند! اما...

بگذریم...

و اینگونه بودکه هنرمند اخراج شد..!










بی شک این متن بی ربط ترین متنی است که درینجا خوانده اید!
گرچه ممکن است هر چیز به اصل آن چیز ربط داشته باشد...

+ نوشته شده در جمعه 1388/03/29ساعت 1:5 توسط ماندالا |





                                    می شود مردانه باخت...
                                    و مردانه تبریک گفت...













پ.ن: خسته ام از این فضا...

+ نوشته شده در شنبه 1388/03/23ساعت 18:56 توسط ماندالا |





امشب
متاسفم برای کشورم...
.
.
"...وقتی تصنیف وطنی ساخته ام که ایرانی از ده هزار نفر
یک نفرش نمی دانست وطن یعنی چه.
تنها تصور می کردند وطن ٬ شهر یا دهی است
که انسان در آنجا زائیده شده٬ چنانکه اگر مثلا یک کرمانی
به اصفهان میرفت و در آنجا بر وی خوش نمی گذشت
با کمال دلتنگی می خواند:
نه در غربت دلم شاد و نه روئی در وطن دارم
الهی بخت برگردد از آن طالع که من دارم"*
.
.
و دلم سوخت برای "عارف" که گفت:
خوشم که هیچکس از من دگر نشان ندهد
بکوی عشق نشان به ز بی نشانی نیست

و"برای خودش دشمنی بزرگتر از خودش نداشت!"*




اما گفت: وطن....وطن



.
.

گریه کن که گر سیل خون گریی ثمر ندارد
ناله ای که ناید زنای دل اثر ندارد
.






*عارف قزوینی شاعر و تصنیف ساز معاصر
* گفته دکتر مشفق.
+ نوشته شده در دوشنبه 1388/03/18ساعت 1:29 توسط ماندالا |