تبليغاتX
دایره
 

سال نو را به همه ی دوستانم تبریک میگم...

به امید روزهای بهتر و بهتر...

+ نوشته شده در سه شنبه 1391/01/01ساعت 6:34 توسط ماندالا |


 

 

گاهی پروانه ها هم اشتباهی عاشق میشوند...

گرد چراغ های بی احساس خیابان می میرند...

+ نوشته شده در سه شنبه 1390/11/11ساعت 15:8 توسط ماندالا |


اعتراف میکنم که وضعیت خوبی نیست... نه اصلا وضعیت خوبی نیست...

هوا تاریک و گرفته است...پنیر های اولد آمستردامم تمام شده اند...سفارت بریتانیا اشغال شده...

لئونور زنگ نزده... سفیر سوئد فراخوانده شده... و من در انسخده...درحالیکه سیلور فیش های اتاقم در سوئد هر روز بزرگ تر و بزرگتر میشوند...

نه انگار وضعیت خوبی نیست...

+ نوشته شده در پنجشنبه 1390/09/10ساعت 18:6 توسط ماندالا |


 

سکوت لحظه های فراری من روی تیک و تاک ساعت دیواری ،

گاهی دلخراش تر از رپ خوانی خروس های همسایه است...

یکشنبه بود

دوباره

تولد من

.

.

.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/09/02ساعت 17:6 توسط ماندالا |


 

روزهای سرشار من این روزها، به دنبال سکون اند و نه دیگر عبور...

خسته اند و نه دلزده... زنده اند و نه پویا... انگار...به دنبال سکون اند و نه دیگر عبور...

+ نوشته شده در جمعه 1390/08/13ساعت 13:52 توسط ماندالا |


 پیش تر ها مینوشتم و چه خوب مینوشتم ... نگاهی به آرشیو وبلاگم انداختم چقدر خوب میگفتم از درون و چقدر خوب بازی میکردم با کلمات... امروز مینویسم اما نه از درون بلکه از برون...

زمان زمان... اهمیت زمان را درک کرده ام انگار... مدت زیادی نیست اما مهمتر از زمان فضا است... فضایی که مرا به درون پرتاب میکرد و فضایی که مرا سوق داد به برون...

این دو را انگار به چشم دیده ام... زمان و فضا و شاید همان مکان...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/07/27ساعت 15:45 توسط ماندالا |


  راهم را پیدا کردم

خدایا ازت ممنونم

کمکم کن....

+ نوشته شده در پنجشنبه 1390/06/31ساعت 3:19 توسط ماندالا |


 

Read between the lines of what's

Fucked up and every things all right

Check my vital signs to know I'm still alive

And I walk alone

I walk alone I walk alone

My shadow the only one that walks beside me

My shadows hearts the only thing that's beating

Sometimes I wish someone out there will find me

Till then I'll walk alone

I walk alone

.

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1390/06/27ساعت 14:16 توسط ماندالا |


 

نمیدانم بر سر روزهای این روزهای من چه آمد که یکشنبه و جمعه را به هم گره زد

و آنقدر یکشنبه ها را کش داد تا دوباره برسد به غروب تنگ جمعه...

من دلتنگ یکشنبه ی دیدنت هستم و ...

و یک روز جمعه ی آبان که دو سال بودنمان را به هم پیوند بزند...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1390/04/16ساعت 12:5 توسط ماندالا |


 

 

ایران....

مامان... بابا...

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1390/04/09ساعت 2:8 توسط ماندالا |


 

اینجا قبر یک بچه است که هیچ وقت بزرگ نشد !

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه 1390/03/07ساعت 17:35 توسط ماندالا |


 

 

من نمیدونم آیا وبلاگم حذف شده یا نه؟؟

برخی از دوستانم میگن که این وبلاگ حذف شده... اما من خودم میبینمش... چرا؟!!

+ نوشته شده در سه شنبه 1390/01/09ساعت 15:0 توسط ماندالا |


  سالی که گذشت دیگه گذشته ... نمیتونم بگم خوب بود یا بد بود اما خیلی جدید بود... پر بود برای من از تجربه... از چیزایی که تا به حال ندیده بودم... آدم هایی که ندیده بودم.... جاهایی که ندیده بودم... حس هایی که جدید بودند... غم هایی که جنسشون فرق داشت...پریشانی هایی که نو بودند... ترس های جدیدی که تجربه نکرده بودم... شادی هایی که متفاوت بودند... سالی که گذشت مثل یک دایره ی بزرگ و جدید بود که خودمو به سمتش هل دادم هرچند می ترسیدم اما ترسهام کمکم رفتند و بعضی هاشون تبدیل به یک اضطراب شدند و بقیه فراموش شدند... من چقدر تغییر کردم و چقدر نو شدم... خیلی سعی کردم... خیلی تلاش کردم... تلاش کردم که نو بشم.. چیزهای آزاردهنده رو برای همیشه بندازم دور... رها بشم...خیلی سخت بود خیلی... امسال فهمیدم که چقدر توانایی دارم... چقدر قابلیت دارم... توانایی هایی که قبلا در وجودم نمیدیدم حالا با تمام وجود حسشون کردم و عملی شدند... چقدر درون خودم رو دیدم... و چقدر صدا شنیدم از درون خودم...امسال چقدر زندگی بود...حس کردم که بزرگ شدم برای اولین بار حس کردم که بزرگ شدم...اما انگار هر روز نو میشم...سالی که گذشت روزمرگی نداشت و هر روز جدید بود انگار... خنده گریه غم شادی...

سال نو مبارک

 

 

+ نوشته شده در شنبه 1389/12/28ساعت 2:21 توسط ماندالا |


 

اصلا هم عجیب نیست که آدم ساعت ۱.۱۵ شب هوس بستنی بکنه و  زیر پتو و در یک شب سرد سوئدی بستنی توت فرنگی بخوره...
به به !

+ نوشته شده در چهارشنبه 1389/11/13ساعت 3:54 توسط ماندالا |



 

دارم میرم...
یه جای دیگه... واسه یک هفته...

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1389/11/03ساعت 16:36 توسط ماندالا |




دلم تنگه همین...




 

+ نوشته شده در شنبه 1389/10/11ساعت 18:2 توسط ماندالا |


 
هر وقت میخوایم شاد باشیم و مثبت فکر کنیم از شادی هامون بگیم ٬یکی چشمون میکنه!

 پس من کی میتونم شاد باشم...

بر چشم بد لعنت!







+ نوشته شده در شنبه 1389/10/04ساعت 6:11 توسط ماندالا |





وقتی روز تولدت پشت پنجره برف می بارد...









+ نوشته شده در یکشنبه 1389/08/30ساعت 1:41 توسط ماندالا |


 
میگم : you know what, I dont understand the points of Alice

میگه:Me too, just getting a smile to show that I understand





+ نوشته شده در جمعه 1389/08/21ساعت 0:50 توسط ماندالا |




میدونی من خوشبختم ٬ اما بدبختی زیاد دارم...!





 

 

+ نوشته شده در جمعه 1389/07/23ساعت 2:57 توسط ماندالا |







دیگر مژه ای برایم نمانده...
آنقدر که آرزو کردم...




+ نوشته شده در چهارشنبه 1389/07/14ساعت 17:46 توسط ماندالا |


 



مرز بین راست و دروغ به اندازه ی یک تار مو است...
مرز بین رویا و واقعیت رو نمی دونم چقدره
مرز بین مرگ و زندگی هم بیشتر از یک تار مو نیست
فاصله بین واقعیت و حقیقت رو هم نمیدونم چقدره...
اما فاصله بین دست و زبان خیلی زیاده!
خیلی ...
چقدر بعضی سخن ها و راندن ها شیرین اند
ولی بعضی وقتها شیرینی زیاد دل آدم را میزند ! و حتی ممکن است به ترشی هم بگراید!

هر نکته ای که گفتم در وصف آن شمایل
هرکو شنید گفتا لله در قائل
دل داده ام به یاری شوخی کشی نگاری
مرضیه السجایا٬ محموده الخصائل








 

+ نوشته شده در دوشنبه 1389/07/05ساعت 22:28 توسط ماندالا |








وقتی حوصله ی انگشتانت سر برود
فرقی نمی کند که با قلم نی بنویسی یا مارکر اسنومن!
مهم این است که گرسنه باشی!




عکس ها تقدیم به پدر است که به یاد هنرمندی دستانش٬ گاهی انگشتانم را
زیر کندی چاقو جا میگذارم!
و مادر٬ که سهم بیشتر دلتنگی ها و نگرانی هایش به خاطر طعم غذا است...



پ ن: مامان همیشه میگه: آدم اگه گرسنه باشه سنگ هم میخوره٬
خیلی طول میکشه آدم معنی واقعی بعضی جملات را درک کنه!

جهت اطلاع: آشپزی ام حرف نداره...










   
+ نوشته شده در دوشنبه 1389/06/29ساعت 23:6 توسط ماندالا |






دیروز زیر باران به خود میگفتم ٬
بگذار زندگی بازی دربیاورد
تو زندگی کن...











+ نوشته شده در چهارشنبه 1389/06/17ساعت 21:24 توسط ماندالا |






و من میان سردی چنارها جا مانده ام...
و خدا هنوز دریاها را هم میزند تا ماهی ها گرمشان شود...












+ نوشته شده در شنبه 1389/06/13ساعت 13:13 توسط ماندالا |





مامان همیشه میگه: خدا صبرش زیاده
ولی من میگم: صبرش نه٬ خدا اعتماد به نفسش زیاده...







+ نوشته شده در سه شنبه 1389/06/02ساعت 13:46 توسط ماندالا |






مادر را خواب دیدم٬ میخندید...
پدر را خواب دیدم ٬ چشمهایش نه٬ با لب هایش میخندید...

من از دو فرشته جدا مانده ام...

فرشته های روی شانه هایم نیز دیگر کار نمی کنند...
و من هنوز تمام  اشتباهاتم را٬ تمام گناه هایم را گردن آنها می اندازم...

فرشته های روی شانه هایم دیگر کار نمی کنند...

من هیچ وقت تصمیم عاقلانه ای نگرفته ام٬ و تمام تصمیمات سخت دنیا را به تقدیر سپرده ام...

من از دو فرشته جدا مانده ام...




+ نوشته شده در یکشنبه 1389/05/24ساعت 2:47 توسط ماندالا |




بازگشت...








+ نوشته شده در پنجشنبه 1389/05/14ساعت 14:13 توسط ماندالا |




جمله ی روی بال هواپیما :

Do not walk outside this area



+ نوشته شده در جمعه 1389/04/25ساعت 20:13 توسط ماندالا |






  حتی برق رفتگی هم نوستالژیک است!
 وقتی چراغ اتاق آدم می سوزد!



+ نوشته شده در پنجشنبه 1389/03/27ساعت 0:49 توسط ماندالا |