سال نو را به همه ی دوستانم تبریک میگم...
به امید روزهای بهتر و بهتر...![]()
گاهی پروانه ها هم اشتباهی عاشق میشوند...
گرد چراغ های بی احساس خیابان می میرند...
هوا تاریک و گرفته است...پنیر های اولد آمستردامم تمام شده اند...سفارت بریتانیا اشغال شده...
لئونور زنگ نزده... سفیر سوئد فراخوانده شده... و من در انسخده...درحالیکه سیلور فیش های اتاقم در سوئد هر روز بزرگ تر و بزرگتر میشوند...
نه انگار وضعیت خوبی نیست...
سکوت لحظه های فراری من روی تیک و تاک ساعت دیواری ،
گاهی دلخراش تر از رپ خوانی خروس های همسایه است...
یکشنبه بود
دوباره
تولد من
.
.
.
روزهای سرشار من این روزها، به دنبال سکون اند و نه دیگر عبور...
خسته اند و نه دلزده... زنده اند و نه پویا... انگار...به دنبال سکون اند و نه دیگر عبور...
زمان زمان... اهمیت زمان را درک کرده ام انگار... مدت زیادی نیست اما مهمتر از زمان فضا است... فضایی که مرا به درون پرتاب میکرد و فضایی که مرا سوق داد به برون...
این دو را انگار به چشم دیده ام... زمان و فضا و شاید همان مکان...
خدایا ازت ممنونم
کمکم کن....
Read between the lines of what's
Fucked up and every things all right
Check my vital signs to know I'm still alive
And I walk alone
I walk alone I walk alone
My shadow the only one that walks beside me
My shadows hearts the only thing that's beating
Sometimes I wish someone out there will find me
Till then I'll walk alone
I walk alone
.
نمیدانم بر سر روزهای این روزهای من چه آمد که یکشنبه و جمعه را به هم گره زد
و آنقدر یکشنبه ها را کش داد تا دوباره برسد به غروب تنگ جمعه...
من دلتنگ یکشنبه ی دیدنت هستم و ...
و یک روز جمعه ی آبان که دو سال بودنمان را به هم پیوند بزند...
ایران....
مامان... بابا...

اینجا قبر یک بچه است که هیچ وقت بزرگ نشد !
من نمیدونم آیا وبلاگم حذف شده یا نه؟؟
برخی از دوستانم میگن که این وبلاگ حذف شده... اما من خودم میبینمش... چرا؟!!
سال نو مبارک![]()
اصلا هم عجیب نیست که آدم ساعت ۱.۱۵ شب هوس بستنی بکنه و زیر پتو و در یک شب سرد سوئدی بستنی توت فرنگی بخوره...
به به !
دارم میرم...
یه جای دیگه... واسه یک هفته...
دلم تنگه همین...
هر وقت میخوایم شاد باشیم و مثبت فکر کنیم از شادی هامون بگیم ٬یکی چشمون میکنه!
پس من کی میتونم شاد باشم...
بر چشم بد لعنت!
وقتی روز تولدت پشت پنجره برف می بارد...

میگم : you know what, I dont understand the points of Alice
میگه:Me too, just getting a smile to show that I understand
میدونی من خوشبختم ٬ اما بدبختی زیاد دارم...!
دیگر مژه ای برایم نمانده...
آنقدر که آرزو کردم...

مرز بین راست و دروغ به اندازه ی یک تار مو است...
مرز بین رویا و واقعیت رو نمی دونم چقدره
مرز بین مرگ و زندگی هم بیشتر از یک تار مو نیست
فاصله بین واقعیت و حقیقت رو هم نمیدونم چقدره...
اما فاصله بین دست و زبان خیلی زیاده!
خیلی ...
چقدر بعضی سخن ها و راندن ها شیرین اند
ولی بعضی وقتها شیرینی زیاد دل آدم را میزند ! و حتی ممکن است به ترشی هم بگراید!
هر نکته ای که گفتم در وصف آن شمایل
هرکو شنید گفتا لله در قائل
دل داده ام به یاری شوخی کشی نگاری
مرضیه السجایا٬ محموده الخصائل

وقتی حوصله ی انگشتانت سر برود
فرقی نمی کند که با قلم نی بنویسی یا مارکر اسنومن!
مهم این است که گرسنه باشی!

عکس ها تقدیم به پدر است که به یاد هنرمندی دستانش٬ گاهی انگشتانم را
زیر کندی چاقو جا میگذارم!
و مادر٬ که سهم بیشتر دلتنگی ها و نگرانی هایش به خاطر طعم غذا است...
پ ن: مامان همیشه میگه: آدم اگه گرسنه باشه سنگ هم میخوره٬
خیلی طول میکشه آدم معنی واقعی بعضی جملات را درک کنه!
جهت اطلاع: آشپزی ام حرف نداره...
دیروز زیر باران به خود میگفتم ٬
بگذار زندگی بازی دربیاورد
تو زندگی کن...
و من میان سردی چنارها جا مانده ام...
و خدا هنوز دریاها را هم میزند تا ماهی ها گرمشان شود...
مامان همیشه میگه: خدا صبرش زیاده
ولی من میگم: صبرش نه٬ خدا اعتماد به نفسش زیاده...
مادر را خواب دیدم٬ میخندید...
پدر را خواب دیدم ٬ چشمهایش نه٬ با لب هایش میخندید...
من از دو فرشته جدا مانده ام...
فرشته های روی شانه هایم نیز دیگر کار نمی کنند...
و من هنوز تمام اشتباهاتم را٬ تمام گناه هایم را گردن آنها می اندازم...
فرشته های روی شانه هایم دیگر کار نمی کنند...
من هیچ وقت تصمیم عاقلانه ای نگرفته ام٬ و تمام تصمیمات سخت دنیا را به تقدیر سپرده ام...
من از دو فرشته جدا مانده ام...
بازگشت...
جمله ی روی بال هواپیما :
Do not walk outside this area
حتی برق رفتگی هم نوستالژیک است!
وقتی چراغ اتاق آدم می سوزد!

