تبليغاتX
دایره
تمام میشوم شبی... 

ورودم به این دنیا برایم نوعی معضل شده که چیزی به جز خمودگی و اعتیاد نداشته...
 بحث های معلقی که در این مدت به شدت وقت و ذهن من را درگیر کرد...
بحث هایی که اگر نتیجه داشته باشد بهتراست در دنیای واقعی دنبالشان بگردم...
از حق نگذریم در این مدت دیدم نسبت به خیلی از چیزها عوض شد و ضرر نکردم اما حالا فکر میکنم اگر ادامه بدم برام خوب نیست...
باید تمام شود...
باید به زندگی واقعی یا همون روزمرگی هایی که گاه عاشقشون میشدم برسم...
 با امیدهایی اگرچه محال٬ اما دوست داشتنی زندگی کنم...
و کارم رو که عاشقانه دوست دارم با جدیت ادامه بدم...
کار خوب همیشه خوب نیست...
گاهی مضره و اکنون نوشتن درینجا برای من همچین حکمی رو داره...
اگر بخوام ادامه اش بدم باید جزئی از زندگیم بشه و حتی یکی از دلخوشی هام...
اما گاهی اوقات باعث شده که دلخوشی هایی که از کودکی به دنبالشون بودم و بخشی از آرزوهام رو تشکیل میدادند رو نادیده بگیرم...
و بی تفاوت بهشون نگاه کنم...
بودن در میان آدمهای مجازی اگرچه در واقعیت زندگی میکنند...
من رو از واقعیت دور میکنه...
ترجیح میدم به جای نوشتن درینجا بیشتر بخونم و دستنوشته هام رو در دفترچه خاطراتی از جنس کاغذ بنویسم اگرچه پوسیده بشه...
اما شاید خودم رو لای برگهای همین کاغذی که از بچگی باهاش سرو کله زدم  پیدا کنم...
بوی کاغذ و رنگ برام بهتر از نور و موج و...است
چند وقتیه خودم رو کمتر دیدم و بیشتر دیده ها و شنیده های دیگران رو خوندم...
نمیخوام از خودم دور بشم...
کاغذی که از بچگی دوستش داشتم و رنگ و مدادی که همیشه همراهم بوده...
استاد بزرگ ٬یادم هست...
آره خوب یادمه علی آقا !خدا بیامرزدت...
یادمه می گفتی کسی که بوی رنگ به دماغش بخوره دیگه دست بردار نیست...
میترسم دور بشم از اون فضا...
خیلی چیزها هست که یادمه ...
بابایی که تا ۱۰ سالگی تو بغلش میخوابیدم...
هروقت ازت پرسیدم خدا چه شکلیه ؟چیه؟
گفتی خدا یک نوره...
خدا را تو نگارگری ایرانی و فلسفه شرق دیدم ...
همون خدایی که نور بود...
نه بابا جونم قشنگ گفتی خیلی قشنگ گفتی...
اون موقع میفهمیدمش...
اما بابایی! حالا چیکار کنم...؟
برم سراغ چی؟
دنبال سایه اش بگردم خوبه؟ 
نقاشی های چینی چه طورند؟ تو اونها دنبالش بگردم؟؟
با ماشین قرمزت چند سال من رو بردی پیش استاد٬ خط بنویسم...؟ خودتم اگر تا حالا مینوشتی خوش خط تر از الانت بودی...
ولی من خیلی خوش خط شدم ...!
اما بازم پیداش نکردم که...
تو بدخط موندی ولی نمیدونم پس چرا از اول لمسش کرده بودی...
چند وقت با هم رفتیم ساز زدیم ..یادت میاد؟؟
تو هم گوش دادی...
من زدم تو گوش دادی...
من زدم تو گوش دادی...
چرا پیداش نکردم...ولی تو داریش...
تا حالا دارم میزنم ..مینویسم...میکشم...
اما تو نه زدی ..نه نوشتی ..نه کشیدی...
ولی همه چی داری...
من چی دارم؟؟؟ مامان هم پیداش کرد...
همه مامان و باباها خوشبخت تر از بچه هاشونن؟؟
 بچه بچه بچه من خوشبختی مامان بزرگش رو میبینه؟!!
شایدم پیداش کردم و خودم خبر ندارم...
فقط خودش میدونه...
بزرگتر که شدم اگه قلبم هم پیش کسی جا میموند زود برش میداشتم...
میگفتم قلبم فقط برای اونه...باید پیداش کنم...
الان ۲۴ سال میگذره هنوز پیداش نیست...
 من خیلی چیزها دارم....خیلی...
ولی هیچی ندارم...
اگر کسی سراغ مرا گرفت...
بگویید رفت به دنبال خنده هایی که به دیوار لولا نشده باشند...
اگر اصرار کرد...
بگویید رفت نفس نفس های باران را گوش کند...
اگر باز سمج بازی در آورد...
بگویید رفت به دیدن شبهای آفتابی... 
و اگر بازهم اصرار کرد بگویید رفت که دیگر برنگردد............
سپاسگزارم...
بدرووووود....

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/04/13ساعت 22:21 توسط ماندالا |